فلسفه و تاریخ علم

فلسفه علم غالب در قرن بیستم چه بود؟

نقشه علمی جهان
نوشته شده توسط عرفان کسرایی

تفکرات غالب فلسفی در دوره های مختلف تاریخی مدام تغییر کرده است و هر دوره ای به فراخور نیازهای فکری جامعه؛ اندیشه خاصی را می طلبیده است. مثلا در فلسفه علم؛ به خصوص پس از پایان جنگ جهانی دوم؛ نهضت فلسفی مسلط در فضای فکری انگلیسی زبان؛ پوزیتیویسم منطقی بود. پوزیتیویست های منطقی گروهی نه چندان منسجم از فیلسوفان و دانشمندان بودند که در دهه های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ در وین تحت تاثیر موریتس شلیک جلسات بحث و تبادل نظر برگزار می کردند. با قدرت گرفتن نازی ها در آلمان و اتریش اغلب این افراد از ترس نازی ها به امریکا مهاجرت کردند و در نهضت های فکری فلسفی امریکا تاثیرات فراوانی گذاشتند.
تاثیری که تا اواسط دهه ۶۰ میلادی نیز ادامه پیدا کرد. پوزیتیویست های منطقی برای علوم طبیعی؛ منطق و ریاضیات ارزش و اهمیت فراوانی قائل بودند. دلیل آن هم چندن پیچیده نیست. علوم مختلف به خصوص فیزیک در نخستین سالهای قرن بیستم پیشرفت های  فراوانی کرده بود و این پیشرفت های پوزیتیویست ها را به شدت تحت تاثیر خود قرار داده بود. آنجا که به علم مربوط می شد چیزی که بیش از هر مساله ای این گروه از فلاسفه و دانشمندان را به خود جذب می کرد؛ عینیت علم بود. علم تنها جایی بود (مثلا بر خلاف فلسفه) که عقاید شخصی متفکر یا پژوهشگر عمدتا در آن وارد نمی شود و می توان در آن درست و یا غلط بودن نظریه های علمی را در آزمون های تجربی سنجید. به عبارتی در علم می توان بدون تعصب یا دیدگاهی که به نتایج جهت بدهد نتایج به دست آمده را داوری کرد.
پوزیتیویست ها برای تاریخ علم اهمیتی قائل نبودند و نظرشان این بود که فیلسوفان از تاریخ علم چیز چندانی نخواهند آموخت. از دید آنها تفاوت و تمایز عمده ای وجود داشت بین (کشف) و (توجیه) .  کشف از دید آنها فرایندی است واقعی و تاریخی که در آن دانشمند به یک نظریه مشخص می رسد. اما توجیه؛ شیوه هایی است که در آن دانشمند تلاش می کند به کمک آن نظریهء کشف شده را توجیه کند و جایگاه آن نظریه را محکم کند. از این منظر ؛ کشف فرایندی بود روان شناختی که حتی تابع قوانین و قواعد دقیقی هم نیست. اما در مسالهٔ توجیه؛ صحبت از امور عینی است و منطقی. به بیان خلاصه پوزیتیویست ها معتقد بودند که فیلسوفان علم باید خود را با مساله توجیه در علم مشغول کنند و نه با کشف.
مثال تاریخی آنها هم ککوله شیمیدان آلمانی بود که در سال ۱۸۶۵ ساختار ۶ ضلعلی مولکول بنزن را کشف کرد. آنگونه که در کتاب های تاریخ علم آمده ککوله در خواب ماری را دیده که دم خود را به دهان گرفته و از همین جا ایده اصلی ساختار مولکول بنزن به ذهن ش خطور کرده است. این مثال نشان می دهد که نظریه های علمی همواره محصول تفکر منظم و دقیق نیستند و گاهی از غیرمحتمل ترین راهها هم می توان به نظریه ای علمی دست یافت و بعدا آن را به محک آزمون علمی زد. از دید پوزیتویویست ها مهم نیست که در ابتدا یک نظریه علمی چطور و از چه طریقی کشف می شود.
مهم آن است که پس از کشف ؛ چگونه یک نظریه علمی را در بوتهء آزمون علمی قرار می دهیم. در مورد خاص ککوله از دید پوزیتیویست ها ؛ مساله بر سر این نیست که او چگونه و از چه طریقی به این فرضیه رسیده است ؛ آنچه مهم است این است که او چگونه می خواهد فرضیه یا نظریه اش را توجیه کند. در واقع به همین دلیل؛ پوزیتیویست ها نگاهی غیرتاریخی به فلسفهء علم دارند و می گویند بررسی فرایندهای کشف شاید برای مورخان و روانشناسان جالب باشد اما برای  فلسفه علم هیچ چیز به درد بخوری ندارد. البته جزییات دیدگاه پوزیتیویست ها به همین ها خلاصه نمی شود و در عمل خیلی پیچیده تر از اینهاست. با این وجود کافی است بدانیم که پوزیتویست ها؛ سهم مهمی در شکل گیری نهضت غالب فکری در قرن بیستم داشتند و تاثیر زیادی نیز در الگوی تفکر این قرن از خود به جای گذاشتند.

درباره نویسنده

عرفان کسرایی

کسرایی، عضو انجمن فلسفه علم آلمان و پژوهشگر مطالعات علم و فناوری در دانشگاه کاسل است
زمینه های پژوهشی او عبارتند از:
-فلسفه فیزیک؛ منطق مدلسازی در ریاضیات مهندسی
-ارتباطات علم و جامعه شناسی شبه علم در ایران
-تاریخ فیزیک مدرن در قرن بیستم

دیدگاه شما چیست