مصاحبه ها

مرد شریف/ مصاحبه اختصاصی علمنا با رئیس اسبق دانشگاه شریف

DR.SOHRABPOOR - دکتر سهراب پور مصاحبه علمنا
نوشته شده توسط تیم تحریریه علمنا

علمنا این بار به سراغ رئیس اسبق دانشگاه صنعتی شریف رفته، مردی که ۱۳ سال از ۵۰ سال عمر دانشگاه شریف را بر آن مدیریت کرده و حالا در قامت قائم مقام بنیاد ملی نخبگان به فعالیت های خود در عرصه علم و فناوری ادامه می دهد.
مرور خاطرات و بیان نکات کلیدی وضعیت علمی این روزهای کشورمان از زبان این مرد کوشا و علمی آنقدر جذاب بود که باعث شد تمام متن مصاحبه را یک جا منتشر کنیم و در چند قسمت تقطیعش نکنیم. برای همین شما شاهد طولانی ترین متن مصاحبه علمنا تا امروز خواهید بود.
در ادامه شاهد مصاحبه اختصاصی علمنا با دکتر سعید سهراب پور هستید.

علمنا: به عنوان اولین سوال می خواهیم بدانیم چرا آقای دکتر سهراب پور به سمت تدریس و حوزه استادی و معلمی رفتند؟

ریشه این موضوع برمی گردد به این که بنده از کار کردن با جوانان لذت می برم. معلمی هم کار با جوانان است. معلمی دبستان کار با نونهالان است، معلمی دبیرستان هم کار با نوجوانان و در دانشگاه هم کار با جوانان. سوابق دانشگاهی من هم این علاقه در کار کردن با جوانان را نشان می دهد. الان در سال ۹۵ دقیقا ۴۵ سال است که بنده استاد هستم. من در سال ۱۳۵۰ که از آمریکا برگشتم و به دانشگاه شیراز رفتم، استادیار پایه یک شدم. در نتیجه سابقه طولانی دارم و نیروهای زیادی تربیت کردم که بیشترشان هم در حوزه مهندسی بوده است و بسیاری از اساتید مهندسی کشور از شاگردان من بودند و حتی بعضی از شاگردانم از اساتید دانشگاه های خوب دنیا هستند. در کل از کار کردن با جوانان و دانشجوها خوشم می آید و اگر یک بار دیگر بخواهم از صفر شروع کنم دوباره به همین کار رو می آورم (با خنده). تفاوت این کار با کارهای دیگر که در واقع حسن آن محسوب می شود این است که محصولات شخص هر سال عوض می شوند و هر سال گروه های جدید می آیند. روحیه من هم معمولا این طور است که با دانشجویانم بسیار رابطه نزدیکی دارم و می توانید این موضوع را از دانشجویانم بپرسید. البته امسال بنده به علت انجام عمل جراحی قلب باز و جلوگیری از وارد شدن فشار به بدنم، در کلاس تدریس نکردم. اما دانشجوی ارشد و دکتری دارم و برای سال آینده باید ببینم که می توانم پای تخته و در محیط کلاس حاضر باشم یا خیر. هرچند همچنان در دانشگاه هستم و به من مراجعه می کنند و در این مکان هم که با نخبگان سر و کار داریم در واقع همان دانشجویان هستند.

علمنا: گفت و گوی خودمان را با توجه به پنجاهمین سال تاسیس دانشگاه صنعتی شریف می خواهیم از این دانشگاه شروع کنیم.

جریان تاسیس دانشگاه شریف به زمان شاه برمی گردد که دولت وقت قصد داشت یک سری از صنایع جدید را راه بیندازند مثل ذوب آهن، ماشین سازی تبریز، ماشین سازی اراک و صنایع سنگین جدیدی نظیر این ها در کشور. پس به این فکر افتادند که یک مرکز قوی هم داشته باشیم که برای اداره این صنایع، نیرو تربیت کند. البته آن موقع دانشگاه های قدیمی تر از آن هم بودند اما می خواستند یک دانشگاهی در سطح بالای علمی که اساتیدش را از مراکز برتر جهان بیاورند، تشکیل شود که نیروهایی متخصص ایجاد نماید.
خب، اولین ماموریت را هم شاه به مرحوم آقای دکتر محمدعلی مجتهدی داد که فردی شناخته شده در قسمت آموزش بود. مرحوم مجتهدی رییس دبیرستان البرز بود و تقریبا سی سال در این سمت فعالیت کردند. در عین حال ایشان استاد ریاضیات دانشکده فنی دانشگاه تهران هم بود و اهل دانشگاه و محیط علمی محسوب میشد. منتهی آن مقدار که دکتر مجتهدی به خاطر دبیرستان البرز شهرت دارد به خاطر تدریس در دانشگاه ندارد و ایشان نسل های بسیار زیادی را در دبیرستان البرز تربیت کرده است و تقریبا سه نسل شاگرد ایشان بودند از جمله خود من. بنده شش سال در دبیرستان البرز شاگرد ایشان بودم. البته بعد از دبیرستان، در دانشگاه چون به دانشکده فنی دانشگاه تهران رفتم باز هم من شاگرد ایشان شدم. بعدها که به دانشگاه شریف رفتم و عضو هیئت علمی و در دوره ای رییس دانشگاه شدم، نتیجه زحمات و بنیان گذاری ایشان بود. بنابراین به این سه دلیل ذکر شده من با ایشان ارتباط نزدیک و پیوند دارم و خودم را مدیون ایشان می دانم و ارادت دارم.
دکتر مجتهدی اولین کاری که کرد این بود که خودش به خارج از کشور رفت و در بهترین دانشگاه های دنیا یک سری از اساتید را استخدام کرد. در حقیقت یک عده معتقدند رمز موفقیت دانشگاه شریف این است که از همان اول با قوی ترین اساتید شروع به کار کرده و یک بنیان قوی و مستحکم برای آن گذاشته شده است. البته ایشان یکی دو سال رییس دانشگاه بودند و بعد به دلایلی دیگر رییس نبودند. اما رییس دبیرستان البرز بودند همچنان. من یادم است ایشان که برای استخدام آمده بودند آمریکا، من در دانشگاه برکلی کالیفرنیا دانشجوی دکتری بودم و هنوز مشغول به تحصیل بودم ولی ما هم در جلسه ای که ایشان ترتیب داده بودند حاضر بودیم و شهید والامقام مصطفی چمران هم حضور داشت که ایشان هم بنده داستان مفصلی به همراهشان دارم و بسیار مدیونشان هستم. ایشان در آمریکا کار می کردند. اما به دلیل سوابق سیاسی که علیه رژیم طاغوت داشت نمی توانست به ایران بیاید و این امر برای او خطرناک بود. شهید چمران در مصر دوره چریکی دیده بود و حتی وقتی شاه به آمریکا آمده بود او را به مناظره تلویزیونی دعوت کرده بود. در نتیجه با اینکه بسیار علاقه داشت که به ایران بیاید اما نمی توانست.
آقای مجتهدی به او گفت که به ایران بیا و من کارهایت را درست می کنم. بعد از رفتن مجتهدی، ایشان با دوستانش در تهران تماس گرفت و آن ها به او گفتند که نیاید و مجتهدی نمی تواند این کار را انجام دهد و پرونده ات خراب تر از این است که مجتهدی بتواند درست کند (با خنده). بنابراین فعلا صلاح نیست که بیایی. وگرنه بسیار آرزو داشت که به ایران بیاید و به همین جهت فردای انقلاب به ایران آمد. این هم خاطره ای که من از آن جلسه با اساتید برای جذبشان از طرف دکتر مجتهدی داشتم.
البته حالا که اشاره به آقای دکتر مجتهدی شد بنده یک عکسی هم از وی دارم (اشاره به دیوار رو به رو) که آخرین تصویر ایشان در ایران است. یعنی آخرین باری که ایشان به دعوت دانشگاه شریف آمده بودند ایران برای یک مراسمی در دانشگاه و دانشگاه هر سال یک پیک نیکی در اردیبهشت ماه، برای اساتید در منظریه به همراه خانواده ها برگزار می کند که البته این رسم همیشگی بوده، بنده هم ادامه دادم و الان هم ادامه دارد و آن سال که آقای دکتر صالحی هم رییس دانشگاه بودند از دکتر مجتهدی هم برای این پیک نیک دعوت شد. این عکس را ما در منظریه انداختیم. بعد از این که ایشان به فرانسه برگشتند دیگر فوت کردند و در واقع این از آخرین عکس های ایشان محسوب می شود.

دکتر مجتهدی بنیان گذار دانشگاه شریف

تصویری از دکتر محمدعلی مجتهدی- دکتر سهراب پور نیز در سمت راست تصویر هستند

این از بنیان گذاری دانشگاه صنعتی شریف توسط ایشان که نظم و انضباط برایشان بسیار اهمیت داشت و همواره در همه سمت ها از همین سیستم منظم استفاده می کرد. البته من از ابتدا در دانشگاه شریف نبودم و وقتی که از آمریکا آمدم به دانشگاه شیراز رفتم که این را هم من به توصیه شهید چمران که داستان مفصلی دارد عمل کردم.
ما یک روز به همراه دوستان پیک نیک بودیم و من دیدم دکتر چمران به همراه یک شخصی که ما نمی شناسیم آمد. بعد معرفی کردند که ایشان دکتر بهادری نژاد، دوست و هم کلاسی من است و فعلا استاد دانشگاه شیراز است و به آمریکا آمده و من ایشان را با خود به پیک نیک آوردم. ما هم آنجا با دکتر بهادری نژاد آشنا شدیم و ایشان از دانشگاه شیراز به شدت تعریف کرد. آن موقع هم دانشگاه شیراز یک دانشگاه بین المللی بود و تعداد زیادی اساتید و دانشجویان خارجی داشت. دکتر چمران هم از بس آقای بهادری نژاد تعریف کرد، به من گفت که به شیراز بروم و من هم وقتی درسم تمام شد به شیراز رفتم. بنده از سال ۵۰ تا سال ۶۸، یعنی ۱۸ سال در شیراز بودم و بعد به علت اینکه هم خانواده من و هم همسرم در تهران زندگی می کردند و به علت کهولت سن اعضای خانوادهایمان تصمیم گرفتیم به تهران بیاییم.
چون من شاگرد اول دانشکده فنی تهران بودم در سال ۴۴ و با بورس دولت برای ادامه تحصیل به آمریکا رفتم و این امر برای تامین هیئت علمی دانشگاه ها آن زمان صورت می گرفت و باید به کشور حتما بازمی گشتیم و دانشگاه خاصی برای ادامه فعالیت در نظر نمی گرفتند، با توصیه دکتر چمران من آن زمان به دانشگاه شیراز رفتم اما دانشگاه تهران با توجه به آن سابقه علاقه داشت تا من را به خدمت بگیرد. پس از ۱۸ سال هم چون دکتر صالحی رییس دانشگاه شریف بودند و با هم آشنا بودیم به من اصرار کرد که به این دانشگاه بیایم. چون من باید به یکی از دانشگاه های میرفتم این درخواست را قبول کردم و از سال ۶۹ در دانشگاه شریف بودم. البته من که به تهران آمدم دیگر رهایم نکردند. البته در دانشگاه شیراز هم به مدت طولانی معاونت این دانشگاه بودم و اول اسفند ۵۷ بنده معاون دانشجویی دانشگاه شیراز شدم. خیلی هم سمت سختی بود و نمیدانید بعد از انقلاب چه گرفتاری هایی داشتیم. انواع و اقسام گروه های دانشجویی مثل توده و مجاهدین و امثالهم در دانشگاه فعالیت می کردند و واقعا کار، مشکل بود. اما بعد از انقلاب ما احساس وظیفه می کردیم و باید خدمت می کردیم و ما سال ها فقط و فقط خواب جمهوری اسلامی را می دیدیم و فکر نمی کردیم اصلا همچین چیزی امکان داشته باشد. پس بنابراین بعد از پیروزی انقلاب ما وظیفه مان بود که هر کاری که می توانیم، انجام دهیم.
بنده به علت اینکه آن زمان در شیراز جوان بودم و فعال، سمت هایی نظیر معاون جهاد سازندگی فارس، معاون جهاد دانشگاهی فارس، معاون دانشگاه شیراز و هرکاری که بگویید را قبول می کردم و انجام داده ام. اولین انتخابات که رفراندوم جمهوری اسلامی بود، بنده رییس یک حوزه رای گیری بودم. در انتخابات رفراندوم قانون اساسی جمهوری اسلامی، در دو سه تا از شهرهای استان فارس نماینده دفتر امام (ره) بودم. خلاصه برای انقلاب می دویدیم و باید هم این کار را می کردیم. در شیراز هم ۹ سال معاون دانشگاه شیراز بودم. اول معاون امور دانشجویی بودم و بعد معاون عمرانی شدم و آن خوابگاه های بزرگ دانشگاه شیراز زمان من به پایان رسید. بیمارستان جدید نمازی زمان من به پایان رسید که این بحث ها بماند.
همان طور که گفتم وقتی برگشتم دیگر اینجا من را رها نکردند. آقای دکتر ملک زاده که الان معاون پژوهشی وزارت بهداشت است و آن زمان وزیر بهداشت بود، من را معاون عمرانی وزارت بهداشت کرد. من به ایشان گفتم من در مجموعه وزارت علوم هستم. ایشان گفتند اشکالی ندارد؛ مگر آن زمان که من رییس دانشگاه شیراز بودم شما معاون عمرانی من نبودی؟ گفتم چرا بودم. گفت همان کارها را اینجا هم برای من انجام بده. خلاصه من دو سال معاون عمرانی ایشان در وزارت بهداشت بودم. بعد دولت ایشان که تمام شد، آقای دکتر هاشمی گلپایگانی وزیر علوم شد، و ایشان هم به اجبار مرا به این وزارت خانه برد و من را معاون عمرانی خود کرد. چهار سال هم در این سمت فعالیت کردم و در یک سال و نیم آخر از این چهار سال نیز مرا به عنوان قائم مقام وزیر علوم منصوب کرد. اواخر دوره ایشان در دانشگاه شریف بحرانی به وجود آمد که رییس دانشگاه با اساتید شدیدا دعوایش شده بود و هر روز به مجلس و رییس جمهور نامه زده میشد. بالاخره آقای دکتر با حفظ سمت بنده را به عنوان سرپرست دانشگاه شریف منصوب کردند و پس از مدت کوتاهی که من به این دانشگاه رفتم فضای دانشگاه آرام شد.
بعد از آن آقای خاتمی رییس جمهور شد و آقای معین وزیر علوم. او هم به من گفت در همان جا به عنوان رییس دانشگاه شریف باقی بمانم و این ریاست من سیزده سال طول کشید (با خنده). طولانی ترین دوره ریاست دانشگاه شریف را داشتم بنده و در زمان من پنج وزیر علوم عوض شد. از این جناح و آن جناح می آمدند ولی من به کار خودم مشغول بودم.
الحمدلله دانشگاه شریف در این زمان بسیار رشد پیدا کرد و شکوفا شد و علی رغم اینکه در کشور آرامش نبود فضای دانشگاه آرام بود.

علمنا: در واقع شما در سال ۷۶ که رییس دانشگاه شدید حوادث سال های ۷۸ و ۸۸ را از نزدیک لمس کردید.

بله و ما با تلاش زیاد اجازه نمی دادیم که دانشگاه وارد این مسائل شود. البته اساتید هم همکاری بسیاری با ما در این زمینه داشتند. در نتیجه دانشگاه پیشرفت خوبی در این بازه زمانی در حوزه های مختلفی نظیر آموزشی، پژوهشی، عمرانی، توسعه روابط بین المللی و نظیر این ها داشت. البته من که رییس بودم نباید بگویم ولی به قول برخی از دوستان دانشگاه به دوران اوج خود رسید. مراسم چهلمین سال را بنده برگزار کردم در دانشگاه و به این زودی ده سال گذشت و مراسم پنجاهمین سال تاسیس هم همین چند روز پیش برگزار شد.
انگار همین چند روز پیش بود که وارد کشور شدیم و مشغول کار. من زمانی که آمدم و استادیار پایه یک شیراز شدم بیست و هشت سال داشتم و اختلاف سنیم با دانشجویان سال آخری که برایشان تدریس میکردم حدود چهار پنج سال بود. به همین خاطر با دانشجویانم والیبال بازی میکردم یا به کوه میرفتم.
بعضی از این افرادی که امروز میشناسید، در شیراز دانشجویان من بودند. به آقای رییس جمهور که آن روز آمدند دانشگاه گفتم که این آقای مهندس حسین مقیمی، مسئول انتخابات و معاون وزیر کشور، از دانشجویان من در رشته مهندسی مکانیک در شیراز بود. آقای دکتر عبدالحسین فریدون که مدیر کل دفتر وزیر علوم است نیز دانشجوی مهندسی مکانیک من در شیراز بود. آقای دکتر محمود نیلی هم که الان رییس دانشگاه تهران است از شاگردان من در شیراز بوده است. به هر حال بسیاری از این افرادی که الان در حال خدمت به کشور هستند از دانشجویان من بوده اند که باعث افتخار من است. البته همین آقای دکتر ستاری هم در دانشگاه شریف از دانشجویان من بودند.
معاون پژوهشی دانشگاه امیرکبیر هم دانشجوی بنده در شیراز بوده است. از اینگونه افراد زیاد هستند. کرمان، امیرکبیر، علم و صنعت و جاهای مختلف دیگر. در خارج از کشور هم زیاد هستند. در شغل معلمی دلخوشی انسان به این است که فرد ببیند که شاگردانش به موفقیت رسیده اند و به مملکت خدمت می کنند. معلمی حسنش به همین است. مانند یک معماری که پلی ساخته و هر روز که آن را تماشا می کند لذت می برد.

علمنا: از دید شما مشکلات وزارت علوم چرا حل نمی شوند؟ آیا حل نمی شوند یا اینکه نمی خواهند که حل شود؟ ایراد کار کجاست؟

ببینید همان طور که می دانید آموزش و پرورش در سال های گذشته به این سمت رفت که عده ای از دانش آموزان به دانشگاه نروند و به سمت کار و حرفه مناسب خود هدایت شوند. اما متاسفانه این طرح به دو دلیل ایراد پیدا کرد. یکی اینکه امکانات آموزش حرفه ای ما کافی نبود و دیگری هم مسائل فرهنگی در جامعه. فرد به خواستگاری می رود و می گوید من فوق دیپلم دارم. می گویند برو پی کارت!
این ها مشکلات فرهنگی است. در صورتی که در آمریکا شخصی سر کارگر خط تولید یک خودرو پیشرفته باشد و بسیار هم به او احترام می گذارند و درآمد خوبی هم دارد و اصلا هم بد نیست. مدرک گرایی و عنوان گرایی در کشور ما مشکل فرهنگی است. اما طرحی هم که آموزش و پرورش داشت به علت کمبود امکانات آموزشی فنی و حرفه ای قابل اجرا نبود. همین دو دلیل باعث شد که همه می خواستند به دانشگاه بروند و کسی دلش نمی خواست به فنی حرفه ای برود. در صورتی که الان فارغ التحصیلان دانشگاه بیکارند اما افرادی که به فنی حرفه ای رفتند بیکار نیستند.
من به خاطر دارم که در دبیرستان های معمولی آمریکا یک سری درس های حرفه ای کارگاهی هم داشتند و هرکس که علاقه داشت آن ها را می گرفت و حالت اجباری نداشت. به طور مثال ۵ یا ۶ درس اتومکانیک داشتند. با بهترین آزمایشگاه ها و با بهترین اساتید. واقعا اگر کسی علاقه داشت و این ۶ درس را می گرفت به عنوان یک مکانیک درجه یک از دبیرستان خارج می شد. اما دبیرستان های ما اصلا اینگونه نیست. ای کاش یک مدارس اینچنینی داشتیم. البته وزارت کار یک سری آموزش های فنی حرفه ای دارد اما جوابگو نیست. در حال حاضر هم مملکت ما به این نوع از نیروها احتیاج دارد نه فردی که بگوید لیسانس دارم اما کاری بلد نیستم.
در وزارت علوم هم در اوایل انقلاب ما دچار یک پله جمعیتی شدید شدیم و جمعیت یکهو زیاد شد. با افزایش جمعیت اولین مساله ای که با آن رو به رو شدیم این بود که این بچه ها نیاز به مدرسه داشتند و ما مدرسه کم داشتیم. مدارس سه شیفتی شدند اما باز هم کم بودند. در نتیجه دولت تمام هم و غم خود را برای مدرسه سازی گذاشت و البته سال های بعد هم خیرین و مردم هم وارد شدند. الان خیرین مدارس زیادی می سازند و اگر خیرین نبودند کار دولت لنگ بود. خب، مقدار زیادی معلم تربیت شد و مقدار زیادی مدرسه ساخته شد و آموزش و پرورش امروزی شکل گرفت.
بعد از آن، این دانش آموزان از مدارس فارغ التحصیل شدند و به سمت دانشگاه ها رفتند و تازه مسئولین متوجه شدند که این مقدار دانشگاه هم نداریم. ما در بعضی استان ها دانشگاه داشتیم و نه حتی همه استان ها. در نتیجه دولت به این سمت رفت تا آموزش عالی را توسعه بدهد. یک مرحله آن تامین هیئت علمی بود که بورس های تحصیلی برای این منظور گذاشته شد. شاید آن زمان سالی ۲۰۰۰ نفر را به خارج می فرستادند. در حال حاضر ۱۰۰ نفر هم برای تحصیل فرستاده نمی شوند. مرحله دیگر آن ساخت و تهیه امکانات فیزیکی برای تحصیل در دانشگاه ها بود. ساختمان ها، خوابگاه، سلف سرویس و از قبیل این ها. خود بنده معاون عمرانی وزارت علوم بودم و مقدار زیادی از وقت و انرژی ما صرف این امر میشد. بالاخره در هر استانی یک دانشگاه خوب ساخته شد که بعدها به آن یک دانشگاه علوم پزشکی هم اضافه شد. این یک امر مثبت و خوب بود در آن زمان.
پس از آن بحث دانشگاه آزاد اسلامی مطرح شد. چون دانشگاه های دولتی یک کنکور دشوار داشتند و همه نمی توانستند وارد شوند. به همین دلیل گفتند ما می خواهیم یک آموزشی برای عموم بگذاریم که حتی اگر یک خانم خانه دار هم قصد ادامه تحصیل داشت بتواند. بنابراین دانشگاه آزاد اسلامی تاسیس شد و حتی اوایل می گفتند کلاس ها را در صورت لزوم در مساجد برپا می کنیم و صحبت شهریه هم نبود. اما بعدها دیدند که خرج دارد و کسی که به طور مثال برای تدریس می آید نیاز به پول دارد و رایگان این کار را انجام نمی دهد. به همین ترتیب و ذره ذره به سمت سیستم فعلی دانشگاه آزاد رفت. البته مقدار زیادی از ساختمان های دانشگاه آزاد در شهرهای مختلف را خیرین ساختند. قرار هم بود بیشتر بر روی تحصیلات پایه یعنی فقط تا لیسانس تمرکز کنند. قرار نبود تا این حد گسترده شود و در قسمت تحصیلات تکمیلی وارد گردد.
بعد از این هم باز دوباره گفتند شاید عده ای کارمند دولت باشند و بخواهند تحصیل کنند و سر کلاس هم نمی تواند حاضر شود پس بیاییم دانشگاه پیام نور را ایجاد کنیم تا کارمند در خارج از وقت اداریش به صورت مکاتبه ای تحصیل کند و آخر هفته ها هم سر کلاس های رفع اشکال حاضر شود. پیام نور هم در ابتدا اینگونه شروع به کار کرد و بسیار جدی هم عمل می کرد و سختگیری زیادی داشت. کتاب های مخصوصی برای مطالعه شخصی یا سلف استادی (Self-Study) طراحی شد و امتحاناتش هم طوری بود که ۸۰ تا ۹۰ درصد رد می شدند و آن هایی که واقعا درس را بلد بودند قبول می شدند و به همین دلیل مورد تایید وزارت علوم هم بود. در آن زمان مدرک دانشگاه پیام نور مثل سایر دانشگاه ها معتبر بود اما متاسفانه این مورد هم ذره ذره رقیق شد و پیام نور هم به سمت رشته های مهندسی و تحصیلات تکمیلی رفت که به خاطر دارم ما مخالف این بحث بودیم.
همان دانشگاه های دولتی ما هم در استان های کوچک قرار بود برای همان احتیاجات آن استان باشد و تا لیسانس تدریس شود. منتهی اساتیدی که به این دانشگاه ها می رفتند، می گفتند ما می خواهیم پیشرفت داشته باشیم پس ما باید دانشجوی فوق لیسانس داشته باشیم. مقررات ارتقا هم به گفته شما مقاله و پژوهش بود و گفته میشد لازمه مقاله و پژوهش دانشجوی فوق لیسانس و دکتری است. بنابراین به وزارت علوم برای داشتن تحصیلات تکمیلی فشار می آوردند.
در یک استانی دانشگاه دولتی بود، دانشگاه آزاد بود، دانشگاه پیام نور بود، دانشگاه علمی کاربردی بود، باز نماینده می آمد برای یک دانشگاه دیگر فشار می آورد که ابتدای نامش صنعتی داشته باشد! مثلا دانشگاه قم بود، می گفتند حالا دانشگاه صنعتی قم را تاسیس کنیم. دانشگاه ملایر و صنعتی ملایر و دانشگاه بجنورد و صنعتی بجنورد هم همین طور. به هرحال با فشار نماینده و فرماندار این کار را انجام می دادند. این ها هم به لیسانس قناعت نمی کردند؛ بلافاصله به سمت تدریس تحصیلات تکمیلی می رفتند. من بعدها به وزارت علوم به شدت انتقاد داشتم که چرا شما با این توسعه ها موافقت می کنید. مسئولین هم می گفتند ما چه کار کنیم؟ وقتی رییس جمهور به مسافرت استانی می رود و قول می دهد ما نمی توانیم کاری انجام دهیم.
به طور کلی یک توسعه بی رویه ای در کشور در این زمینه انجام شد و الان با این مسائل رو به رو هستیم. البته اتفاقاتی به این امر دامن زد. آن پله جمعیتی از دبستان به دبیرستان و بعد به لیسانس و بعد به فوق لیسانس و بعد به دکتری رفت. این پله جمعیتی الان در مقطع دکتری قرار دارد. حال دانشگاه هایی مثل دانشگاه آزاد، پیام نور و علمی کاربردی در مقاطع فوق دیپلم و لیسانس صندلی هایشان خالی مانده است. پیام نور برای دولت است و اگر صندلی هایش خالی بماند ضررش متوجه دولت است اما این دانشگاه هایی که غیرانتفاعی بودند بعضی هایشان به ورشکستگی افتادند. بعضی از این ها مثل دانشگاه آزاد به این سمت رفتند که دانشجوی فوق لیسانس بیشتری بگیرند. البته با این بیکاری که ما در کشور داریم خدا می داند که این ها بیرون بیایند وضعیتشان چطور خواهد شد.
در حال حاضرمن دلم برای این افرادی که به وزارت علوم آمده اند و از دوستان ما هستند می سوزد. این عزیز من که معاون آموزشی وزارت علوم است می خواهد جلوی این روند بی رویه را بگیرد و از هر شهری که شروع می کند، نماینده آن شهر مربوطه اعتراض می کند. همان کسانی که به خاطر تعصب به شهر خودشان باعث شدند تا این اتفاقات بیفتد، اکنون هم اجازه نخواهند داد. در کشور ما هم نماینده زورش به وزیر می رسد. در نتیجه این مساله واقعا وجود دارد.

علمنا: نمونه عینی از این جریان به یاد دارید تا ذکر کنید؟

خیلی زیاد بوده امثال این اتفاقات. اولا نماینده برای اینکه بار دیگر انتخاب شود باید به مردم بگوید چه کارهایی انجام داده است و دانشگاه عملکرد خوبی محسوب می شود.
صندلی ها خالی مانده، کدام دانشگاه؟
الان وزارت علوم مانند سرپرست خانواده ای است که به جای اینکه سه فرزند داشته باشد، بیست فرزند دارد. پولش نمی رسد و نمی تواند خرج آن ها را بدهد و خانواده را اداره کند.

علمنا: فرزندانی هم که برای خودشان نیست و تحمیلی است.

بله؛ تحمیلی است و به هرحال جزیی از خانواده آن است. الان وزارت علوم پولی ندارد که به دانشگاه های برتر بدهد. دانشگاه شریف که باعث افتخار کشور در دنیاست امسال پولی ندارد و به آن گفته شده که تنها سه عضو هیئت علمی در سال جدید بپذیرد.
بیشتر از این هم سهمیه ندارد. الان پانزده سال است که برای آزمایشگاه های دانشگاه های کشور تجهیزات مناسب خریداری نشده است. خب تجهیزات پانزده و بیست سال پیش که خراب هم شده است برای کار مناسب نیست. آن وقت انتظار هم دارند که با دانشگاه های برتر دنیا رقابت کنند. بعد می گویند چرا دانشگاه های ما جز صد دانشگاه برتر دنیا نیستند؟! آخر با چه چیزی؟ با صفر؟ با این آزمایشگاه ها؟ با این امکانات؟ واقعا در همین جایگاهی هم که هستند کولاک کرده اند. همین الان دانشگاه شریف با قرار گرفتن در رتبه پنجاهم دانشگاه های با پنجاه سال سن معجزه کرده است.
به هرحال با این عیال واری وزارت علوم و این همه کارمند و استاد و پرسنل که باید حقوق و مخارجشان تامین شود، نمی رسد به امور دیگر برسد. بنابراین فارغ التحصیلان بیکار می مانند. البته الان وضعیت اقتصادی مناسب نیست و اگر وضعیت بهبود پیدا کند اوضاع بیکاری بهتر می شود. اما این دلیل نمی شود که در هر شهر کوچکی دانشگاه بزنیم و مقاطع مختلف را تدریس کنیم و کیفیتش را هم خدا می داند.
در حال حاضر آقای دکتر ستاری تمام تلاشش را گذاشته است بر روی شرکت های دانش بنیان. البته همه کسانی که می آیند برای شرکت دانش بنیان شدن مناسب نیستند اما آن هایی که علاقه دارند، استعداد دارند و پتانسیل دارند باید تشویق شوند و مورد حمایت قرار بگیرند تا به صورت گروهی دور هم جمع شوند، ایده هایشان را به مرحله عملی برسانند، یک محصول تجاری تولید نمایند و افراد دیگر را هم مشغول به کار کنند. این راه خوبی است ولی همه را نمی تواند پوشش دهد. به هر حال امر خوبی است و سعی می کنند تا به این افراد معافیت مالیاتی بدهند، معافیت گمرکی بدهند، وام بدهند و تمام این حمایت ها را می کنند تا به نتیجه برسند. راه خوبی است باید حتما این مسیر طی شود.
اما این آموزش عالی بی رویه و وسیع هم درست نیست و باید واقعا اصلاحش کرد. من دلم برای آقای دکتر فرهادی و آقای دکتر شریعتی می سوزد. برای اصلاح اقدام می کنند، نمایندگان فشار می آورند و استیضاح می کنند. من به اینها (دست اندرکاران وزارت علوم) گفتم یک طرح خوبی را تهیه کنید و به شورای انقلاب فرهنگی ببرید و آنجا مصوب کنید تا تبدیل به قانون بشود. هرکس هم اعتراضی کرد بگویید ببخشید این قانون است. وگرنه تا همیشه همین خواهد بود و دست روی هر شهری بگذارید می گوید چرا شهر من؟
از طرفی مشکل دیگری که داریم این است که رسانه های ما که شما هم جز آن هستید (البته در رسانه شما ندیدم) و مخصوصا روزنامه ها می گویند که وای همه به خارج از کشور رفتند و داد و بیداد راه می اندازند. اولا که این دانشجوی فارغ التحصیل شده می گوید می خواهم ادامه تحصیل بدهم. منی که خودم در دانشگاه برکلی درس خوانده ام به او بگویم که نرو و شما اینجا زندانی هستی؟ به علاوه، بر فرض که او نرفت، آیا ما اینجا شغلی داریم که به او بدهیم همین الان؟ چه کار باید بکند؟ بنابراین دیگر شعار ندهیم و شلوغش نکنیم و بگذاریم مسئولین به مشکلات برسند به جای اینکه سر و صدا راه بیندازیم. یک مقدار هم این مسائل وجود دارد اما باید خوشبین بود. من مرتب به جوانان توصیه میکنم که هیچ وقت ناامید و مایوس نباشند و قوی باشند و تحمل و صبر داشته باشند. زمان حال از زمان جنگ که بدتر نیست. البته بعضی می گویند که از زمان جنگ بدتر است ولی واقعا این طور نیست. چون زمان جنگ تقریبا بودجه مان صفر شده بود، دشمن هم در خاک ما بود و هر روز هم بمبارانمان می کرد و هر روز هم شهید می دادیم. الان در آن وضعیت نیستیم ولی وضع اقتصاد و بیکاریمان خیلی جالب نیست. البته پتانسیل داریم برای رفع این مشکلات ولی باید تصمیمات صحیح بگیریم. لازمه این امر هم انسجام و اتحاد است.
این همه که رهبری بر این موضوع تاکید دارند بی دلیل نیست. وای از آن روزی که در داخل کشور به جان هم بیفتند. بعضی از این گروه های سیاسی این مطلب را درک نمی کنند و فقط به فکر تخریب رقیب هستند؛ باید به مملکت نگاه کرد.
مثلا این رییس صداوسیما که تغییر کرد بسیار بد عمل کرد. دائما در حال کوبیدن دولت بود. این دولت را خود مردم انتخاب کردند. اگر هم اشکالی وجود دارد با کوبیدن درست نمی شود. مردم را با این روش ناامید می کنید. ایجاد یاس بسیار کار غلطی است و برعکس ایجاد امید در جامعه امری مثبت. همه چیز مملکت که بد نیست، بیایم به چند چیز خوب هم بپردازیم. با مایوس کردن مردم آیا ما موفق می شویم؟ منتهی این بحث های گروهی و سیاسی باعث این امر می شود که می خواهند یکدیگر را بکوبند و دودش به چشم مملکت می رود.

علمنا: شما سال ۸۱ مقاله ای را چاپ کردید تحت عنوان “گذار به دانشگاه های نوع دوم” که منظورتان دانشگاه های نسل دوم بوده است. الان صحبت از دانشگاه های نسل سوم است. آیا این انتقال را صحیح می دانید یا اینکه عقیده دارید باید در همین سیستم موجود بازنگری شود؟

ببینید افراط نباید کرد. در اینکه ما باید یک سری از فارغ التحصیلانمان را تشویق کنیم تا به سمت شرکت ها دانش بنیان بروند هیچ شکی نیست. اساس دانشگاه نوع سوم هم همین است. منتهی افراط نه! نه اینکه یک دانشگاه را به تجارت خانه تبدیل کنیم. به هرحال یک سری از اساتید ما بیشتر افرادی آکادمیک محسوب می شوند و بیشتر به کلاس و درس و بحث علاقه دارند. حوصله اینکه برود و شرکتی راه بیندازد ندارد. این ها باید کار خودشان را بکنند و عده ای که در این زمینه استعداد و پتانسیل دارند و نوآوری هایی خوبی دارند باید مورد تشویق قرار بگیرند.
البته اکنون در دانشگاه های کشورهای غربی این مساله، رشد بسیاری داشته است. شما می دانید سیلیکون ولی (Silicon Valley) معروف در کالیفرنیا که شرکت های معروفی نظیر مایکروسافت، گوگل و اپل در آن قرار دارند و همگی شروعشان از دانشگاه استنفورد بوده و به قول دکتر ستاری چند دانشجوی جوان به صورت زیر پله ای آن ها را آغاز کرده اند و ایده هایشان را با پیگیری به اینجا رساندند. البته در محیط آن ها این ایده ها بهتر رشد می کند و مقررات و ضوابط شان دست و پا گیر نیست و کسی که ایده های خوب داشته باشد زود رشد می کند. در کشور ما باید مقررات اداری و قانونی را هم مقداری اصلاح کنیم.
اینکه بگوییم ممنوع هم درست نیست. خاطره ای بگویم برایتان که جالب است. در دانشگاه شیراز و در سال های گذشته اساتید پزشکی حق داشتن مطب نداشتند. کلینیکی در بیمارستان نمازی بود که عصرها بیمار به آنجا می آمد و این اساتید می توانستند ویزیت کنند. در آن زمان فقط در شیراز داشتن مطب ممنوع بود و در سایر نقاط کشور اینگونه نبود. آن زمان دکتری به نام محمد جمشیدی که مدتی در ناسا فعالیت می کرد و از دانشمندان معروف است، دوست و همکار ما در دانشگاه شیراز بود. شایعه شد که او می خواهد شرکتی تاسیس کند. مسئولین دانشگاه او را به شدت توبیخ کردند و او هم مجبور شد که عذرخواهی کند.

+پیشنهاد می شود در همین رابطه مطلب “دانشگاه های نسل سوم؛ ضرورت اجتناب ناپذیر یا اشتباه استراتژیک؟” که پیشتر در علمنا منتشر شده است را بخوانید.

علمنا: در همین ایران و همین دانشگاه شیراز؟

بله؛ دانشگاه شیراز قدیم. اما امروز برعکس است. می گویند آقای دکتر خواهش می کنیم شرکت تاسیس کن. به هر حال باید وارد دانشگاه های نسل سوم شد ولی نباید افراط کرد. جوانان ما نیاز به اشتغال دارند. اگر تاسیس شرکت همراه با اساتید باشد ایرادی ندارد. الان ما در دانشگاه شریف اساتیدی داریم که کارهای بسیار عالی انجام دادند و با نوآوری های خود بسیاری از مسائل مملکت را حل کردند. باید از این پتانسیل ها استفاده کنیم.
روزی در مجلس بودیم و با نمایندگان نهار می خوردیم. بعضی از نمایندگان می گفتند که تحقیقات دانشگاه به درد نمی خورد و همه اش به صورت کتابچه به کمد می رود. من به آن ها گفتم، نخیر شما اطلاع ندارید. می خواهید ساده ترینش را برای شما مثال بزنم؟ گفتند بگو. گفتم یک نمونه بسیار بسیار ساده و غیرمحرمانه اش این است که اگر به خاطر بیاورید تونل کندوان در سال های دور یک طرفه بود و باید یک طرف صبر می کردند پشت چراغ قرمز تا طرف دیگر حرکت کنند و بلعکس. در زمان جمهوری اسلامی گفتند بیاییم این تونل را عریض کنیم تا همه بیایند و بروند. پیمانکاران داخلی آمدند این طرح را شروع کردند. اما این تونل چون سال ها خاک بالایش شسته شده بود، هرچه می کندند ریزش می کرد. سرانجام دیدند که این کار شدنی نیست. رفتند تا خارجی ها را بیاورند آن ها هم رقم های سنگینی برای انجام این کار اعلام کردند. دانشگاه صنعتی شریف با هزینه نسبتا کمی مسئولیت این کار را قبول کرد و این تونل بازسازی شد. این مساله حداقل برای ۱۵ سال پیش است و اکنون سال هاست که از این تونل استفاده می کنند. به نمایندگان گفتم این ساده ترین کار ممکن بود. وگرنه تونل رسالت هم نظارتش با دانشگاه شریف بود و یا مثلا نیروگاه سیاه بیشه که در جاده چالوس است و یک دریاچه در بالا قرار دارد و یک دریاچه در پایین. برای ساخت آن تونلی که این تاسیسات در آن قرار بگیرد باید تجهیزات عظیمی آنجا نصب می شده است که از عهده پیمانکاران خارج بوده است و باید از بیرون از مرزها شرکتی را می آوردند و هزینه زیادی پرداخت می کردند. یکی از اساتید ما یعنی آقای دکتر دورعلی، این وظیفه را می پذیرد؛ طراحی می کند؛ می سازد؛ نصب می کند و الان هم نیروگاه فعال است. به قدری این کار عالی بوده که شرکت فرآب همین کار را در سریلانکا انجام می خواهد انجام دهد. آنجا هم که در ابعاد بزرگتر است از آقای دکتر دورعلی خواهش کردند تا همکاری کند.
از اینگونه مسائل زیاد داریم. در صنایعی نظیر ساخت راه آهن، ساخت تونل، سیستم های تهویه مترو، تجهیزات نظامی که نمی توان اشاره کرد و به اندازه کافی درحال حاضر تحریم هستیم، فعالیت داشته ایم.

علمنا: هنوز بحث تحریم دانشگاه شریف رفع نشده است؟

نخیر و اتحادیه اروپا برخلاف آمریکا باز ما را تحریم کرده است. دلیلشان هم این است که شما بر روی قایق های تندرو و ماهواره کار کردید. به تو چه ربطی دارد؟ دلم می خواهد بر روی ماهواره کار کنم. مگر دانشگاه های دیگر دنیا بر روی این مسائل کار نمی کنند؟

علمنا: آیا دلیل اینکه پرتاب ماهواره شریف ست را به تعویق می اندازند این است؟

نه، اسم آن را اکنون عوض کرده اند و گذاشته اند ماهواره دوستی. گفتند اسم شریف نگذارید. این ها بهانه است.

علمنا: البته در مورد این ماهواره بحث زیاد است و گفته می شود خود رییس جمهور شخصا پرتاب این ماهواره را عقب می اندازد. آیا این طور است؟

البته یک مقداری به تعویق افتاده است ولی به خاطر آن نبود(مخالفت رئیس جمهوری) بلکه بیشتر بحث بودجه بوده است. اگر امسال بخواهند ماهواره ای پرتاب کنند، اولین ماهواره شریف ست است که الان اسمش دوستی شده است. تمام این ها البته بهانه است. این ها (کشورهای غربی) می بینند دانشگاهی وجود دارد که در پیشرفت های کشور بسیار موثر است و هدفشان این است که جلوی پیشرفت های ما را بگیرند. می خواهند جلوی محتاج نبودن ما را بگیرند وفعلا ما تحریم اتحادیه اروپا هستیم.

علمنا: دقیقا در چه زمینه هایی دانشگاه شریف تحریم است؟

وقتی دانشگاه تحریم می شود دیگر به ما تجهیزات نمی فروشند. یادم است که در زمان ما تحریم های دیگری بود. مثلا از کارخانه مرک آلمان ما حق نداشتیم اسید و باز خریداری کنیم. باید می رفتیم و از واسطه خرید می کردیم که قیمتش گران تر بود یا تجهیزات ماشین های فرز پنج محوره نمی توانستیم بخریم. بهانه شان هم این بود که این کاربرد دوگانه دارد. چیلر که برای تهویه و خنک کردن هوا است میتسوبیشی به ما نفروخت. البته میتسوبیشی درست است که ژاپنی است ولی سهامش برای آمریکاست. من رفتم و چیل مارک امارا که آنهم ساخت ژاپن است خریدم.

دکتر سهراب پور: به هرحال به طور ساده بخواهم بگویم کشورهای غربی از پیشرفت ما خوششان نمیاد.

همین داستان سوخت بیست درصد را حتما به طور دقیق می دانید. ما ۸۰۰ هزار بیمار سرطانی وابسته به رادیوداروها داریم. اگر این دارو نباشد می میرند. این رادیو دارو را به ما نمی فروشند. خب، ما هم آن را در راکتور دانشگاه تهران در امیرآباد تهیه می کردیم. یک بار بعد از انقلاب سوخت این راکتورکه بیست درصد است تمام شد. رفتیم و از آرژانتین خریدیم. آن زمان ایراد نگرفتند. دفعه دوم که سوختش در حال تمام شدن بود، گفتند نمی شود. این ها به نظر من انتظار دارند ما برویم و بگوییم اصلا ما غلط کردیم که انقلاب کردیم! این ها این را می خواهند. ما هم دیدیم که بیماران ما در حال مرگ هستند و دارویشان هم داده نمی شود، گفتیم خودمان می سازیم.
نمی دانم که شما یادتان می آید یا خیر، ولی در سال های گذشته یک بار رییس جمهور سابق برزیل، آقای داسیلوا و رییس جمهور ترکیه به ایران آمدند. این ها آمدند و توافق کردیم که سوخت سه و نیم درصد را بدهیم تا ببرند و تبدیل به سوخت بیست درصد کنند و به ما برگردانند. توافق کردند و همه راضی بودند که باز هم آمریکا گفت نمی شود! دیگر ما باید چه کار می کردیم؟ این هایی که می گویند چرا ما سوخت بیست درصد درست کردیم و خودمان را گرفتار کردیم بگویند چه کاری باید می کردیم؟ باید مردم می مردند؟ گفتیم خودمان می سازیم. آن ها هم با یک پوزخندی گفتند اگر می توانید بسازید!

دکتر سهراب پور

برای مشاهده بهتر تصویر بر روی آن کلیک کنید

علمنا: باورشان نمیشد؟

اصلا! می گفتند محال است. خدا رحمت کند این شهید شهریاری، شهید بزرگ را.
بیشتر زحمت های این کار را او کشید. محاسبات بسیار پیچیده دارد و به این سادگی نیست. ایشان نه تنها این محاسبات را انجام داد بلکه بومی سازی کرد. به عده زیادی آن را آموزش داد. به طوری که امروز این کار یک امر عادی است. اینکه می گویند با بمباران نمی توان علم را از بین برد همین است. به هر حال تجهیزات و پلیت ها ساخته شد و در راکتور قرار گرفت.
یک بار من یک برنده جایزه نوبل که استاد دانشگاه هاروارد بود را دعوت کردم. شب اولی که آمده بود و در حال صحبت خصوصی بودیم، گفت واقعا شما بیست درصد را ساخته اید؟ گفتم خب راکتور در حال کار است و اگر مطمئن نیستی برو راکتور را تماشا کن! گفت خیلی عجیب است و واقعا باور نمی کردم!
رهبری هم چند روز پیش در حرف هایشان گفتند که سخت ترین مرحله بیست درصد است. ما که قصد نداریم ولی اگر کشوری بخواهد تا ۹۹ درصد برود سختیش تا ۲۰ درصد است و بقیه اش آسان است. در نتیجه اینکه برای برجام حاضر شدند به پای میز مذاکره بیایند بابت همین است. البته حرف ما متفاوت است. آن ها می گویند ما تحریم کردیم و در اثر فشار تحریم آن ها پای میز مذاکره آمدند. ولی ما می گوییم ما پتانسیل داشتیم و آن ها آمدند برای مذاکره. بالاخره به هر دلیلی بود آمدند پای میز مذاکره. قبل از این می گفتند یک عدد سانتریفیوژ را هم قبول نداریم. زمان آقای خاتمی در مذاکرات ما گفتیم یک عدد، آن ها گفتند نه! کلا تعطیل!

علمنا: که تعطیل هم کردند.

بله؛ اجازه ندادند. اما الان می گویند سه و نیم درصد ایرادی ندارد. قبلا هیچ چیز را قبول نداشتند. البته الان هم بدجنسی می کنند و تا آنجا که بتوانند اذیت می کنند. بالاخره باید تحمل کرد. عده ای هم که می خواهند کلا زیر برجام بزنند، غلط است. چرا که با تحریم های اعمال شده فروش نفت ما هر سال با یک فرمولی کم میشد. دیگر به حدی رسیده بود که مملکت نمی توانست بچرخد.

علمنا: در حال حاضر هم حربه شان کاهش قیمت نفت است.

بله؛ اما اگر زیاد هم این کار را بکنند خودشان ضرر می کنند. عربستان هم تمام تلاشش را می کند. اما الان ما حق داریم که بفروشیم ولی قبلا حق نداشتیم. ما می گوییم که بودجه مان نباید براساس نفت باشد و این درست است ولی واقعیت را نباید نادیده گرفت. قسمت زیادی از بودجه با نفت است و اگر نباشد ما فلج می شویم. رهبری هم به این دلیل با برجام موافقت کرد که چون ایشان همه چیز را می بیند و در نظر می گیرد و بعد تصمیم می گیرد. عقلای قوم این تصمیم را گرفتند و نه یک نفر. البته قرار بود امروز ما راجع به دانشگاه شریف و مسائل آموزشی و پژوهشی صحبت کنیم (با خنده). به هر حال اداره کردن مملکت هم امری مهم است و باید کارها انجام شود تا این جوانان بیایند و کمک کنند. اگر قرار باشد همه چیز متوقف شود، پس چرا این جوانان را تربیت می کنیم؟ همه چیز به هم مربوط است. این مملکت برای ماست و داریم در آن زندگی می کنیم. سرنوشتش برای ما مهم است. الان عده ای می گویند چرا ما در سوریه حضور داریم؟ اولا شما که شهید نمی دهی و در خانه ات در حال تفریح هستی. دوما اگر در آنجا نجنگیم از مرزهای ما وارد می شوند و هر روز در کشور باید شاهد بمب گذاری باشیم. شما این را می خواهید؟ آن فرد سوار بر خودروی لوکس خود در خیابان های تهران می چرخد و برای خود چیزی می گوید. باید کل مسائل کشور را دید. ما هم که بالاخره شاگرد چمران بودیم و طرز فکر ما از تربیت ایشان نشات گرفته است. دست خودمان نیست.

علمنا: راجع به شخصیت دکتر چمران توضیح بدهید.

ایشان یک انسان چند بعدی بودند. در زمینه هنر، خط، عرفان، عکاسی فعالیت می کردند. همچنین شاگرد اول دانشکده فنی بودند، با بورس دولت به خارج از کشور رفتند و در دانشگاه برکلی دکتری گرفتند و در آزمایشگاه بل که برترین آزمایشگاه آمریکاست کار می کرد. دانشگاه های مختلف قصد داشتند تا او را استخدام کنند اما همه این ها را رها کرد و به جنوب لبنان رفت. حتی زن و فرزندانش را رها کرد. البته ابتدا خانواده اش همراهش به جنوب لبنان رفتند. اما بعد از یک سال به علت درگیری های زیاد برگشتند. یعنی کل زندگی و همه چیزش را فدای هدفش کرد. از روز اول هم دوست داشت که به ایران بیاید اما نمی توانست و بعد از انقلاب سریعا به ایران آمد.
در آن گروهی که در آمریکا بودیم فقط من و دکتر چمران متاهل بودیم و ایشان مثل پدر برای من و همسرم بود. چون ایشان ده سال از من بزرگتر بود. جلسات هم بیشتر مواقع یا در خانه ما بود یا خانه ایشان چون ما متاهل بودیم. بعد از انقلاب هم اعضای همین گروه به انقلاب کمک کردند. مثلا آقای دکتر عباس زالی وزیر کشاورزی بود؛ آقای دکتر محمدخان وزیر اقتصاد بود؛ شهید محمود قندی وزیر پست و تلگراف و تلفن بود. آقای محمد هاشمی برادر آقای رفسنجانی هم همراه ما بود. همه ما در حد توانمان بعد از انقلاب کمک کردیم.
زمانی که شیراز بودم زمان جنگ بود. من هم معاون عمرانی بودم و هم در زمان جنگ معاون جنگ. مثلا باید ساختمان ها مستحکم برای کلاس ها در نظر می گرفتیم که در برابر بمباران مقاومت کنند. در شیراز هیچگاه کلاس ها علی رغم بمباران ها تعطیل نشد. خانواده را در تابستان به تهران می فرستادم تا آزاد باشند و خودم در جوانی کمی سرم داغ بود (با خنده) و الان دیگر پیر شدم. مثلا در زمان محاصره آبادان به آنجا رفتم. ما آنجا یک پروژه ای داشتیم و بررسی می کردیم. خدا رحمت کند آقای جمی را که در آن زمان امام جمعه آبادان بود و هرگز این شهر را ترک نکرد. ایشان برادری داشتند که کارمند ما در دانشگاه بود. ما به وسیله ایشان از مسیری وارد شهر شدیم و چند روزی آنجا بودیم. دفعه دوم که به آبادان رفتم دیگر این شهر محاصره نبود. بار اول که رفتیم شهر به خاطر محاصره زیر بمباران بود و ماه رمضان هم بود. البته ما مسافر بودیم ولی آقای جمی خودشان روزه داشتند. زمان ظهر می رفت تا از سپاه برای ما نهار بیاورند و ما خجالت می کشیدیم. شب که می خوابیدیم، خمپاره می آمد و در خانه بغلی می افتاد (با خنده).
اتفاقا یکی از دانشجویان من به نام قضاوی هم آنجا بود. در آن زمان هنوز جهاد سازندگی هم کامل تشکیل نشده بود. او که فارغ التحصیل رشته عمران در شیراز بود، در جهاد مسئول ساخت سنگر و استحکامات در آبادان شده بود. به من گفت می خواهی تو را به خط اول ببرم؟ اگر به حاج آقای جمی نگویی این کار را برایت می کنم. خلاصه من را با خود برد و سنگرها و منطقه را به من نشان داد. یکی از کارمندان من هم آنجا بود و از وقتی به جبهه رفته بود به خانواده اش نامه نمی نوشت. شیراز که بودم خانواده اش این گله را به من کرده بودند. وقتی او را در خط مقدم دیدم گفتم خب چرا نامه نمی نویسی؟ گفت باشد و چند عکس هم با هم گرفتیم. من که به شیراز برگشتم خبر شهادتش را هم آوردند. آن عکس هایی هم که از او گرفته بودم روی قبرش گذاشتند. آنقدر دانشجوهای خوب ما رفتند و شهید شدند. جنگ بود و جنگ هم شوخی نداشت. این افرادی هم که الان به عنوان مدافعین حرم می روند می دانند که ممکن است شهید بشوند اما با وجود این می روند.
در اواخر جنگ که فاو را گرفته بودیم به فاو هم رفتم. وقتی شیمیایی زدند، نیروهای ما مجبور شدند به عقب برگردند. گفتم که تابستان ها زن و بچه را به تهران می فرستادم و خودم آزاد میگشتم (با خنده).

علمنا: سوال دیگرم در زمینه استعفایتان از ریاست دانشگاه شریف است. دلیل این استعفا واقعا خستگی بود؟

به هر حال باید یک بهانه ای بیاوریم. ولی گفتم که من با افراد مختلف و پنج وزیر علوم کار کرده ام. از جناح های مختلفی هم بودند. این وزیر آخر را هم می شناختم. زمانی که من قائم مقام وزیر بودم، ایشان در وزارت علوم مدیر بود و بنابراین می شناختیم ایشان را. وقتی هم که وزیر شدند من یک سال هم با ایشان کار کردم. بعد از یک سال دیدم که نمی توانیم با هم کار کنیم.

علمنا: در زمینه تشکیل بنیاد ملی نخبگان هم با توجه به اینکه در ساختمان آن هستیم و گفت و گو می کنیم سوالی داشتم و آن هم اینکه شما رابطه تان با خانم سلطان خواه خوب بود یا آقای ستاری؟

هر دو! آقای ستاری دانشجوی من بوده و فرزند شهید است و من فرزندان شهید را جور دیگری دوست دارم. خانم سلطان خواه هم فارغ التحصیل خودمان بود. ایشان اولین خانم فارغ التحصیل دکتری ریاضی در کشور است که از شریف مدرکش را گرفته است. وقتی که از دانشگاه کنار رفتم ایشان من را به اصرار به بنیاد آورد. چندین بار هم گفتم نه. ولی ایشان گفت اولا مگر نمی خواهی خدمت کنی؟ دوما مگر تو سال ها با نخبگان تجربه کار نداری؟ خب به بنیاد ملی نخبگان بیا. من هم سرانجام قبول کردم.
در ضمن تا یادم نرفته این را هم بگویم، اولین فارغ التحصیل دکتری فیزیک کشور هم که از دانشگاه شریف بوده است شهید علی محمدی است. همین طور سه تن از شهدای هسته ای از دانشگاه شریف بوده اند. شهید علی محمدی دکترایش را از دانشگاه شریف گرفت. شهید شهریاری ارشدش را در دانشگاه شریف گذراند و شهید احمدی روشن هم در مقطع لیسانس در دانشگاه شریف بود. آن زمان آقای بذرپاش رییس بسیج دانشجویی شریف بود و شهید احمدی روشن هم معاون فرهنگی او بود.

علمنا: حالا که بحث ریاضی مطرح شد به یاد خانم مریم میرزاخانی افتادم. تلخ ترین حادثه زندگیتان جایی گفته بودید آن حادثه است. هنوز هم نظرتان تغییر نکرده است؟

بله؛ تلخ ترین حادثه زندگی من هنوز هم همان تصادف است. سال ۷۶ تازه رییس دانشگاه شده بودم. آخر تابستان رییس دانشگاه شده بودم و این اتفاق انتهای سال افتاد. دو اتوبوس بچه های ما را برای مسابقه ریاضی به اهواز برده بودند. با خوبی و خوشی برگزار شده بود و وقتی داشتند بر می گشتند، یکی از اتوبوس های ما به دره می افتد. البته دره چهار متر عمق داشت. در این حادثه شش تا از دانشجویان ما و یکی از دانشجویان دانشگاه تهران فوت می کنند. تعدادی هم مجروح می شوند که حدود ۱۰ تا ۱۵ نفر بودند. یکی از آن ها همین مریم میرزاخانی بود. یکی از آن ها هم الان استاد ریاضی در ایران در IPM است. خیلی هم مرد خوب و نازنینی است. آقای دکتر ایمان افتخاری. خیلی از آن مجروحین الان اساتید دانشگاه های آمریکا هستند. بعضی هایشان هم برمی گردند. ما یک کنفرانس ریاضی داریم که ریاضی دانان مطرح دنیا شرکت می کنند. مثلا خانم رویا بهشتی که دوست مریم میرزاخانی است، دو سال پیش در این همایش شرکت کرد. در آن حادثه به هر حال ما افرادی مثل رضا صادقی که دو طلای المپیاد جهانی داشت و اهل مشهد بود را از دست دادیم.

علمنا: شیرین ترین خاطره تان چیست؟

شیرین ترین خاطره ام آمدن “آقا” (حضرت آیت الله خامنه ای) به دانشگاه ما بود. فکر می کنم اولین دانشگاهی بود که رفتند و آن زمان، ما برای اولین بار در مسابقات ربات های فوتبالیست در دنیا اول شده بودیم. آن موقع در ایران کسی اصلا نمی دانست ربات یعنی چی! این مساله برای سال ۲۰۰۰ است. این اول شدن ما در دنیا مثل بمب صدا کرد و بین تیم های از آمریکا، ژاپن و اروپا این عنوان را کسب کردیم. سال های بدی هم بود. سال ۷۸ بود و در مملکت همه روحیه ها ضعیف بود و مردم ناراحت بودند. این امر باعث ایجاد یک روحیه در کشور شد و من هم یک تبریک برای رهبری ارسال کردم. یک ماه بعد هم تیم ریاضی ما در دنیا سوم شد. این دو اتفاق پشت سر هم روی داد. بعد که آقا به دانشگاه آمدند یکی از برنامه ها این بود که این ربات ها بیایند و جلوی ایشان فوتبال بازی کنند. همین عکس (اشاره به تابلوی روی دیوار) مربوط به همان روز است ولی ربات را نشان نمی دهد. اما احتمالا روابط عمومی دانشگاه این عکس را داشته باشد. ایشان ابتدا آمدند ربات ها را دیدند. بعد وارد یک جمع پنجاه شصت نفره از مسئولین دانشگاه شدیم و من توضیحاتی راجع به دانشگاه دادم. بعد از آن وارد مسجد شدیم و آقا صحبت کوتاهی کردند. بعد دانشجویان سوالات خود را پرسیدند و ایشان پاسخ دادند. حتی یادم می آید راجع به بحث داغ آن زمان یعنی شورای نگهبان و نظارت استصوابی هم پرسیدند. در آخر هم نماز جماعت و رفتند. بعد از آن به یکی دو دانشگاه دیگر هم رفتند.

دیدا حضرت آیت الله خامنه ای از دانشگاه شریف

تصویر بازدید رهبر انقلاب از دانشگاه صنعتی شریف

علمنا: خیلی ممنون از وقتی که گذاشتید و این همه خاطرات جذاب و شنیدنی. با این وجود واقعا نباید از شما پرسید چرا به این مسیر آمدید.

بله؛ ما معلم شدیم و وارد این مسیر. من زمانی که اینجا شاگرد اول شده بودم، به ما گفتند بروید از دانشگاه های خوب پذیرش بگیرید. من به چهار پنج دانشگاه نامه نوشتم. نامه برکلی اول آمد. به ام آی تی (MIT) هم نوشته بودم. به برکلی رفتم و آنجا دکتر چمران را دیدم. ممکن بود به ام آی تی بروم و اصلا وارد این مسیر نشوم هرگز. دست تقدیر بود در واقع.

علمنا: در پایان اگر نکته یا مطلبی است که بخواهید بفرمایید، می شنویم.

من به جوانان، همیشه مساله “امید” را می گویم. من دارندگان نوبل زیادی، حدود پنج نفر را دعوت کردم که در شناخته شدن دانشگاه شریف در جهان بسیار موثر بود. همین طور روسای ۱۰ دانشگاه برتر جهان را. بعضی از این ها با هسرانشان آمده بودند و به من گفتند که می خواهند اصفهان را ببینند. من هم آن ها را فرستادم. در کل بسیار به آن ها خوش گذشت و وقتی از ایران رفتند مصاحبه های خیلی مثبتی کردند. دو نفر از این ها در سی ان ان (CNN) مصاحبه کردند. مجری برنامه هم یک خانم ایرانی بود. ایرانی ها ضدانقلاب از آلمان و هلند به برنامه زنگ می زدند تا صحبت های منفی انجام دهند ولی این دو نفر می گفتند نه، اصلا این حرف ها درست نیست! من خنده ام گرفته بود و می گفتم اگر وزارت خارجه ما تمام تلاشش را بکند نمی تواند کاری به اندازه این کار موثر انجام دهد. خلاصه یادم نمی آید که با یکی از این ها که نوبلی بود یا رییس دانشگاه صحبت می کردم. گفتم ما در دینمان عقیده ای داریم که حق نداریم ناامید بشویم. برعکس ژاپنی ها که هاراگیری یک افتخاری برای آن ها محسوب می شود، در دین ما این امر گناه محسوب می شود. در سخت ترین شرایط ما حق ناامیدی نداریم. گفت واقعا؟ گفتم بله؛ این جزیی از دین ماست. گفت واقعا چیز با ارزش و خوبی است و من این را نمی دانستم. حال به جوانان هم همین را می گوییم که در سخت ترین شرایط حق ناامید شدن ندارید.

 

درباره نویسنده

تیم تحریریه علمنا

دیدگاه شما چیست