پزشکی و سلامت مقالات

به مناسبت یک هفته تاریخی و دو قهرمان بزرگ/ آبله کابوسی که دیگر وحشتناک نیست!

ادوارد جنر
نوشته شده توسط محمدهادی تقی نتاج

شاید هیچ یک از ما هرگز نام ”جیمز فیپس” را نشنیده باشیم و به هیچ عنوان نام او به گوش ما آشنا نباشد. بسیاری از ما ممکن است اصلا علاقه ای نداشته باشیم تا راجع به این نام اطلاعات بیشتری کسب کنیم و بدانیم که او در چه تاریخی و در چه مکانی می زیسته است. زیرا که اکنون در قرن بیست و یکم، در گوشه ای از این دنیای پهناور، سر در گریبان تکنولوژی فروبرده ایم و با استفاده از گام های بزرگی که بشر در عرصه علم و فناوری برداشته، یا مشغول کار هستیم، یا مشغول سرگرمی و یا در حال کسب اطلاعات بیشتر.
اما نکته جالب و شوک آوری که باید به آن یادآور شد این است که اگر جیمز فیپس نبود و یا در آن روز بهاری (۱۴ مه ۱۷۹۶) دست از آن ترس کودکانه و البته طبیعی نمی کشید و آن تصمیم تاریخی را نمی گرفت اکنون شاید تعداد زیادی از ما بر روی این کره خاکی نبودیم، تا با تکنولوژی شب و روز خود را یکی نماییم.
بله؛ یک بخش از این نمایشنامه تاریخی دراماتیک، مربوط میشود به کودکی هشت ساله به نام جیمز فیپس که با تصمیمی بزرگ و مردانه گامی بلند برای نوع بشر برداشت که قطعا تاکنون از گام شبهه ناک ”نیل آرمسترانگ” مفید به فایده تر بوده است.
اما بخش دوم این نمایشنامه و بازیگر اصلی آن کسی است که دقیقا ۲۶۷ سال پیش (۱۷۴۹ میلادی) در چنین روزی، یعنی ۱۷ مه، و باز هم در اواسط بهار به دنیا آمد و در طول زندگی پر فراز و نشیبش هرگز از تمسخرها و تعصبات بیجا احساس نا امیدی نکرد و یکه و تنها و فقط با کمک کودکی هشت ساله تحولی بزرگ در عرصه سلامت مردم جهان ایجاد کرد. تحولی که به گفته بسیاری بعد از کشف آنتی بیوتیک بزرگترین دستاورد تاریخ پزشکی جهان محسوب می شود.
دکتر ادوارد جنر (بازیگر اصلی یاد شده) فرزند عالیجناب استفن جنر، در برکلی انگلستان و در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. پدرش کشیش و نایب اسقف بود و مادرش هم اسقف زاده. برادرانش هم همگی در دانشگاه آکسفورد مشغول به تحصیل در رشته الهیات بودند. اما او خیلی زود راه دیگری را برگزید و در ۱۲ سالگی شاگردی باهوش و زیرک برای پزشک دهکده خود شده بود. او که به زبان های دیگر و مقالات و کتب پزشکی بسیار علاقه نشان می داد، همراه با پزشک دهکده در عمل های جراحی و معالجات شرکت می کرد و از همین طریق به صورت تجربی علم پزشکی را رفته رفته آموخت.
قهرمان داستان ما، در ۲۱ سالگی تصمیم گرفت تا به صورت پیشرفته تر پزشکی را فرابگیرد. به همین خاطر به لندن رفت و به مدت ۳ سال نزد پزشک معروفی به نام جان هانتر مشغول به تحصیل شد. اما دوباره به روستای پدری خود بازگشت تا با آموخته های جدید به درمان مردم برکلی بپردازد. در این راه حتی از پیشنهاد وسوسه انگیز کاپیتات کوک، دوست هانتر، برای همراهی در سفرهای دریایی اش هم گذشت.
در ۲۶ سالگی که اکثر ما کماکان با دید تفریح و سرگرمی به تکنولوژی های مدرن اطراف خود می نگریم، ادوارد تبدیل به پزشک و جراحی محبوب و موفق در روستای کوچک خود شده بود. همین محبوبیت شاید در ادامه مسیر زندگی باعث موفقیت بزرگ او و ربودن دل قهرمان دوم این داستان (جیمز فیپس) و خانواده اش شده بود و دلیلی شد برای اعتماد جیمز و مردم برکلی به او و آغازی برای خدمتی بزرگ به نوع بشر در این روستای کوچک از توابع گلاسترشر.
ادوارد جنر در ۲۶ سالگی پس از تلاش های زیاد برای درمان بیماری آبله، متوجه شد راه حلی برای درمان آن وجود ندارد و تلاش بیشتر در این زمینه بی فایده است. البته باید به این نکته اشاره کرد که هرچند امروزه آبله بیماری ساده و بعضا بی اهمیت محسوب می شود، اما در قرن های قبل و در کشور ما تا همین چند دهه گذشته، کابوسی مرگبار به حساب می آمد و شیوع آن می توانست یک نسل کشی بزرگ در بین مردم هر منطقه ایجاد نماید. پس با این تفاسیر باید به دکتر جنر جوان حق داد که در این زمینه کنجکاو باشد و وقت و انرژی خود را برای آن صرف نماید.
ادوارد پس از نا امیدی از درمان، به یاد حرف های شیردوشانی افتاد که در دوران قبل از تحصیل و ۱۹ سالگی به او گفته بودند که هرگز بعد از مبتلا شدن به آبله خفیف گاوی دیگر مبتلا به انواع دیگر این بیماری نشده اند. هرچند این جملات همان زمان ذهن او را درگیر و حتی با استاد خود نیز مطرح کرده بود، اما با بی اعتنایی استاد و گذر زمان این جست و جو و تحقیق بی نتیجه پایان یافته بود. ولی هوش و ذکاوت و از همه مهم تر قوه تشخیص بالای جنر، باعث شد تا او به پیگیری این موضوع بپردازد و با توجه به رابطه علت و معلول به دنبال دلیل این رویداد و البته صحه گذاری آن بربیاید.
او سال های زیادی از عمر خود را صرف این امر نمود و در این زمان علاوه بر مطمئن شدن از سخن شیردوشان روستایی، توانست بیماری آبله در انسان و دام را شناسایی و دسته بندی نماید. جنر در این سال ها برای اثبات فرضیه هایش بارها به لندن آمد تا با پزشکان مطرح زمان خود تبادل نظر نماید. اما هرگز فرضیات و نتایج او مورد توجه آن ها قرار نگرفت. او حتی در این بین تصمیم گرفت تا به صورت رسمی مدرک پزشکی خود را از یک دانشگاه معتبر اخذ نماید و به همین دلیل به دانشگاه ”سن اندروز” رفته و مدرک دکترای پزشکی خود را گرفت. تحقیقات او تا جایی پیشرفت که سرانجام به این جمع بندی رسید که ویروس ضعیف شده آبله که می تواند از مایع درون تاول های فرد مبتلا استخراج شود، توانایی این را دارد تا سیستم ایمنی فرد سالم را نسبت به نوع شدید بیماری آبله و ویروس آن تحریک نماید و منجر به بیمه شدن مادام العمر او نسبت به بیماری اصلی شود.
اما ادوارد جنر برای اثبات فرضیه خود نیاز به یک دلیل محکم و قطعی داشت. اینجاست که نقطه اوج داستان شکل می گیرد و قهرمان کوچک این قصه وارد مسیر جاودانگی در تاریخ می شود. هنوز برای بسیاری این سوال وجود دارد که چگونه جنر توانست والدین جیمز فیپس، پسرک هشت ساله را راضی نماید تا دست به چنین کار پر خطری بزنند و فرزند دلبند خود را فدای همچین آزمایش بزرگی نمایند. برخی علت این امر را کارگری خانوادگی فیپس ها برای خانواده جنر می دانند و برخی دیگر شیوع بیماری آبله در منطقه و وسوسه رویین تن شدن فرزند در برابر آن. با این وجود هر کدام که باشد، قطعا جیمز فیپس با قبول کردن این نقش عظیم که بعد ها بسیاری با خواهش و التماس در شهر متمدن لندن و حتی در بین پزشکان پر ادعای آن حاضر به تکرار این عمل نشدند، توانست نام خود را همچون یک منجی معصوم و کوچک در آسمان علم پزشکی ثبت نماید و با غلبه بر ترس خود، باعث طول عمر بسیاری از مردم کره زمین شود.
جنر با تزریق مایع درون تاول گاوهای مبتلا به آبله، جیمز را آبله کوبی کرد و بعد از دو ماه متوجه شد که فرضیاتش درست بوده و آزمایش خطرناکش درست از آب درآمده است. او باز هم به لندن رفت و از سال ۱۷۹۶ به بعد شروع به تبلیغ دستاورد بزرگ خود نمود و آن را به کل دنیای زمان خود نشر داد. هرچند انگلیسی های پر مدعا تا سال ها او را منکوب کردند و مورد تمسخر قرار دادند. اما ناپلئون متوجه اهمیت این کشف شد و حتی خود که ید طولایی در نسل کشی داشت با وحشت از نسل کشی ویروس آبله، دستور داد تمامی لشکریانش در جنگ با هموطنان کشورگشای جنر، آبله کوبی نمایند. جان آدامز، رییس جمهور آمریکا هم برای ترویج واکسینه شدن در کشورش از خود و خانواده خود شروع کرد. جنر حتی برای سرخ پوستان آمریکا و آمریکای شمالی هم پیامی فرستاد و برای واکسینه شدن آن ها و جلوگیری از نسل کشیشان توسط این بیماری تلاش کرد و موفق هم بود. هرچند که واکسن آبله بعدها در برابر بیماری جنون انسانی کم آورد و تلاش های جنر برای حفظ جان سرخ پوست ها بی ثمر ماند! واکسینه شدن اندک اندک به سرتاسر اروپا و جهان راه می یافت به طوری که تا سال ۱۸۱۲ میلادی یک و نیم میلیون نفر در روسیه به دستور امپراطور این کشور واکسینه شدند.
جنر رفته رفته به مرد محبوب دنیا تبدیل شد و همه او را به نام کسی می شناختند که کابوس وحشتناک آبله را در حد یک سرماخوردگی خفیف کاهش داده بود و برای اینکه از او قدردانی نمایند از یکدیگر سبقت می گرفتند. در انگلستان برای او ”انجمن سلطنتی جنر” راه اندازی شد. دانشگاه آکسفورد دکتری افتخاری خود را به او اهدا کرد. وزیر دارایی انگلستان ۲۰۰۰۰ پوند در اختیارش گذاشت. هند بیش از ۷۰۰۰ پوند به او کمک مالی کرد. سالگرد اولین آبله کوبی او تا مدت ها در آلمان جشن گرفته میشد. ملکه روسیه حلقه الماس گرانقیمتی به وی هدیه داد. از دانشگاه هاروارد هم دکتری افتخاری کسب کرد. ناپلئون دو اسیر انگلیسی را به درخواست او آزاد کرد و ارزشمندترین هدیه خود یعنی یک کمربند چرمی مزین به پوسته های صدف را از سرخ پوستان آمریکای شمالی دریافت نمود.
داستان دو قهرمان بالا نشان می دهد که چگونه تصمیمات به ظاهر کوچک و یا حتی احمقانه و همچنین تجربیات بی ارزش و ساده لوحانه می تواند با تیزبینی و زمان شناسی تبدیل به گامی بزرگ و نجات بخش برای تمامی انسان های بعد از ما گردد. قضاوت در مورد دلیل تصمیم ۱۴ مه ۱۷۹۶ جیمز فیپس کار آسانی نیست و به نظر کم اهمیت ترین مساله ممکن است. ولی قطعا دنیای علم پزشکی از ماه مه خاطرات خوشی تا ابد در ذهن خواهد داشت.

درباره نویسنده

محمدهادی تقی نتاج

دیدگاه شما چیست