فلسفه و تاریخ علم

من پروفسور نیستم!

دکتر محمدرضا نوروزی - من پروفسور نیستم
نوشته شده توسط تیم تحریریه علمنا

سلسه یادداشت های علمنا پیرامون بررسی پاسخ به سوال “چه کسی را می توان پروفسور خطاب کرد؟” به بخش سوم خود رسید؛ در این بخش دکتر محمدرضا نوروزی یادداشتی را در این خصوص نوشته اند که در ادامه مشاهده خواهید کرد.
با علمنا همراه باشید.

۱- اونهایی که هم سن و سال من باشند حتما از دوران نوجوانیشان انیمیشن کوتاه و عجیبی به نام پروفسور بالتازار را که تلویزیون ایران نمایش میداد را یادشان هست. آدم قد کوتاه ،کچل ، با ریش سفید،عینک ، خوش لباس و توانا در حل هر مشکلی در دنیا، که با یک لحظه فکر کردن میتواند همه ی مشکلات را حل کند. این شاید نخستین تصویری بود که از یک پروفسور برای من ساخته شده بود و تا مدتی نه چندان بلند در آرزوی پروفسور شدن زیست میکردم. در آن هنگام ، پروفسور بودن برایم یک شغل محسوب میشد.

۲-تازه به دانشگاه رفته بودم، ترم یک و دو که بودم و به مغازه ی محل که میرفتم تا خریدی بکنم، آقای فروشنده با لبخندی به لب میپرسید، دیگه چی میخواهید مهندس جان. و من در گیر و دار این بودم که خوب آخه من که مهندسی نمیخونم. چه باید میکردم؟ چه باید میگفتم؟ تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که با تحکم بهش گوشزد کنم که من تازه دانشگاه شروع کرده ام . او هم از آن پس به من نگفت مهندس. به همین سادگی.

۳-درسم که تمام شده بود باز واژه ی مهندس سر زبانِ فروشنده و راننده ی آژانس و … جاری شد. این بار با کمی خجالت به برخی از آنها گوشزد میکردم که مهندس نیستم و این بار به سرعت واژه ی دکتر با مهندس جایگزین میشد. البته نکته ی مهم این وسط این بود که به خاطر جوان بودنم و اسپورت پوشیدنم لقب “دکتر” با کمی تردید به من اهدا میشد.روزهایی که لباس رسمی تنم بود راحتتر دکتر صدا میشدم.

۴-در یک سفر به همراه دوستانم که اکثرشان هم “دکتر” بودند، در روستایی به یک دهقان بیمار رسیدیم. از ما خواست آمپولش را بزنیم ، یکی از دوستان را صدا کردیم که این کار را بکند. دهقان خوشدل با همان لهجه ی روستایی اش و سادگی دلش گفت: بین شماها فقط ایشون دکتر واقعی اند؟ شماها از این دکتر الکی ها هستید؟ و این موقع فهمیدیم که دکترهای الکی، هر دکتر غیر پزشکی است. این منطق را در برخی مواقع در تلویزیون هم مشاهده کردم. دکتر کسی است که پزشک باشد. باقی افراد نباید این لقب را یدک میکشیدند. این را در برخی مواقع دچارش بودیم.

۵- سالها از دکتر بودنم میگذرد. همه ی دوستان و آشنایان و کسبه ی محل مرا با عنوان دکتر میشناسند. حالا دیگر موهای سفیدم بیشتر از موهای سیاهم شده است. بنابراین دکتر بودن کافی نیست. بایستی لقبی بالاتر و پرطمطراق تر برایم استفاده میشد. آرام آرام از دکتر بودن به استاد بودن تغییر موضع میدادم. عمده ی شاگردانم و برخی از دوستان تازه ، به جای مهندس و دکتر ،استاد صدایم میکنند . با اینکه چند سالی است تدریس را کنار گذاشته ام. اما استاد واژه ی برازنده تری است که الان و با ظاهر و سن و سالم بیشتر همخوانی دارد و اطرافیانم هم لطفشان شامل حالم است.

۶-دهه چهارم عمرم را پشت سر گذاشته ام و آغازین سالهای دهه ی پنجم را آغاز کرده ام. دارم با خودم فکر میکنم احیانا کمی دیگر که بگذرد بایستی مرزهای استاد بودن را هم در نوردم. باید به سوی پروفسور بودن گام بردارم. الزامات ساده ای هم دارم مثلا باید از کتهای تک سنگین و جدی تر استفاده کنم، واژه های فرنگی یا حتی عربی برای بیان هر مطلبی(علمی یا احساسی ، فرقی نمیکند) بهره ببرم، حتما شلوار پارچه ای کلاسیک و کفش مردانه ی کلاسیک به پا کنم، گاهی از کراوات و بیشتر مواقع از دستمال گردن هم استفاده کنم . سن و سالم هم که میخورد و البته شرط اساسی، اینکه چند سالی خارج از ایران زیست کرده باشم و یا میزان سفرهای خارجی ام زیاد باشد.این شرط اساسی ترین است.

۷- این خاطره ها همگی واقعی بوده اند.
۸-من هنوز پروفسور نیستم.

+ در همین زمینه یادداشت های دکتر مهدی زارع ، عرفان کسرایی و پوریا ناظمی را بخوانید.

درباره نویسنده

تیم تحریریه علمنا

دیدگاه شما چیست