سرویس انسان شناسی

مسئله‌ای به نام توسعه (بخش دوم)

توسعه - فاصله طبقاتی - توسعه نامتقارن
نوشته شده توسط یوسف سرافراز

همچنان که در قسمت نخست این یادداشت پرسش‌هایی پیرامون اجرای طرح‌ها و برنامه‌ریزی‌های توسعه مطرح شد در این یادداشت نیز همان رویکرد را از وجهی دیگر پی خواهیم گرفت. در یادداشت پیش اشاره شد که معمولا طرح‌های توسعه (به ویژه در جهان سوم) موفقیت‌آمیز نبوده‌اند. علاوه بر این انتقاداتی نیز از گفتمان‌های متقدم توسعه مطرح شد؛ گفتمان‌هایی که با معیارهای کمی شاخص‌های توسعه را مطرح می‌کنند و در نتیجه توسعه‌ی مدنظر آن‌ها به جای این‌که بیان‌گر بهبود وضعیت انسانی باشد بیانی مغالطه‌آمیز از وضعیت انسانی است. وضعیتی که در آن انسان‌ها دائم از رشد شاخص‌های مثبت و کاهش شاخص‌های منفی می‌شنوند لیک به همان اندازه خطرات و آسیب‌های این افزایش‌ها و کاهش‌ها، که در نسبت با دوران پیشاتوسعه بسیار گسترده‌تر و پیچیده‌تر شده‌اند، دامن‌گیرشان می‌شود (از جمله‌ی این خطرات و آسیب‌ها می‌توان به بروز بیماری‌های بسیار پیچیده و صعب‌العلاج اشاره کرد که واکنشی به آن‌چه پیشرفت نامیده می‌شود هستند. درواقع از یک‌سو عوامل محیطی و بیرونی تحت‌تأثیر افزایش و کاهش شاخص‌های توسعه تغییر کرده‌اند و زمینه را برای ایجاد و گسترش بیماری‌های پیچیده‌تر مهیا کرده‌اند و از سوی دیگر با افزایش کاربرد آنتی‌بیوتیک‌ها عوامل بیماری‌زا نسبت به آنتی‌بیوتیک‌های ساده تطور پیدا می‌کنند و در برابر آن‌ها مقاوم می‌شوند. درنتیجه چرخه‌ی تطور عوامل بیماری‌زا و آنتی‌بیوتیک‌های قوی‌تر همچنان ادامه پیدا می‌کند و این عوامل قوی‌تر و قوی‌تر می‌شوند).
در این یادداشت به طور ویژه بر نسبت میان جامعه و توسعه تأکید خواهیم کرد. پنداشت و تعریفی که از توسعه ارائه می‌شود بیش از هرچیز دیگری، متأثر از پنداشت و تعریفی است که از جامعه، حیات اجتماعی و مناسبات آن می‌شود. با این حال، در بررسی رابطه‌ی میان توسعه و جامعه علاوه بر آن‌چه گفته شد، می‌توان به محدودیت‌های هستی‌شناختی‌‌ای که جامعه پیش‌روی فرایند توسعه می‌گذارد نیز اشاره کرد: محدودیت‌هایی که از طبیعت جامعه برمی‌خیزند. به این موضوع در یادداشت‌های بعدی اشاره خواهیم کرد.
دهه‌ی پس از جنگ جهانی دوم، زمان پیدایش مفهوم توسعه در مناسبات دولت‌ها و جوامع است. خرابی‌هایی که جنگ به بار آورده بود به انضمام تغییر چهره‌ی سیاسی دنیا که در قالب جنگ سرد به طیف‌بندی گرایش‌های سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیکی انجامیده بود فضایی را به وجود آورده بود که مفهوم توسعه از دل آن سر بر آورد. توسعه متناسب با فضای پس از جنگ بیشتر در معنایی اقتصادی ظهور کرد. خرابی‌های اروپا و لزوم بازسازی آن از یک سو، و وضع جهان سوم که با تصویر فقر، فلاکت، نبود بهداشت و… بازنمایی می‌شد، از سوی دیگر، معنای اقتصادی توسعه را توجیه می‌کرد. رقابت بلوک شرق و بلوک غرب در مفهوم توسعه نیز وارد شد و هر یک معنا و مفهومی خاص از توسعه را ترویج می‌دادند و در بلوک خود آن را پیاده می‌کردند. درنتیجه‌ی چنین رقابتی، جهان سوم به میدان آزمون توسعه تبدیل شد و طرح‌ها و برنامه‌های توسعه در آن اجرا شدند؛ توسعه‌ی‌ای که بیشتر بر وجه اقتصادی آن تأکید می‌شد و اقتصاددانان و دانشمندانی از علوم مشابه، برنامه‌ریزی آن را برعهده داشتند.

واقعیت اجتماعی تام

پیش از این گفتیم پنداشت و تعریفی که از توسعه مطرح می‌شود، به این علت که میدان پیاده‌سازی توسعه اصولا جامعه است، مبتنی بر تعریف و پنداشتی است که از جامعه وجود دارد. جای سوال است که چه پنداشتی از جامعه وجود داشت که توسعه برنامه‌ای اقتصادی تلقی می‌شد؟ چنین پرسشی مستلزم بررسی تاریخی ایده‌ی جامعه است که البته در این‌جا چنین قصدی نداریم. با این حال، بر مبنای شناختی که امروز از علوم اجتماعی حاصل می‌شود، که خود در طول تاریخ این علم تکوین یافته است، تقسیم جامعه به ساحت‌های خاص، به جای نگرشی کلی و عام که تحت عنوان «واقعیت اجتماعی تام» مطرح می‌شود، می‌تواند الهام‌بخش چنین نگرشی باشد. درواقع از یک سو درکی از جامعه وجود دارد که آن را به مثابه‌ی امری چندساحتی می‌بیند که روابط و ساختارهای اجتماعی در کنش متقابل با این ساحت‌ها هستند و در پیچیدگی روابط این ساحت‌ها است که تصور جامعه برساخته می‌شود و منطق آن فهمیده می‌شود و از سوی دیگر، درکی وجود دارد که این ساحت‌ها (مانند اقتصاد، نهادهای اجتماعی، دین، مناسک و…) را عواملی جدای از هم می‌پندارد و در نتیجه در برنامه‌ریزی‌هایی که مبتنی بر این درک هستند صرفاً یکی از ساحت‌ها را، بدون درنظر گرفتن دیگر ساحت‌ها و روابطی که میان آن‌ها برقرار است، هدف توسعه قرار می‌دهند.
چنین توسعه‌ای که مبتنی بر درکی تک‌ساحتی از جامعه است، یا حتی چندساحتی اما مبتنی بر ایده‌ی جدایی و گسست این ساحت‌ها، نمی‌تواند موفقیت‌آمیز باشد. همانگونه که برنامه‌های توسعه در دهه‌ی پنجاه میلادی در جهان سوم موفقیت‌آمیز نبودند. این برنامه‌ها بر رشد اقتصادی تاکید داشتند. نقدی که می‌توان از این برنامه‌ها داشت همان پنداشتی است که از جامعه دارند. در واقع این برنامه‌ها بر مبنای درکی از جامعه نوشته شده‌اند که امکان تأثیر مثبت خود بر نهادها و ساختارهای اجتماعی را از دست می‌دهند. چرا که نهادهای اقتصادی یک جامعه جدای از نهادهای دینی، سیاسی و ساختارهای فرهنگی شکل‌دهنده‌ی بینش‌ها و کنش‌های افراد نیستند. برنامه‌ای مطلوب است که برای رفع مشکلات اقتصادی و یا حتی غیر اقتصادی علاوه بر اینکه در سطح شناخت، مشکلات را چندبعدی درنظر بگیرد برای اجرای برنامه‌های اصلاحی خود نیز روابط میان ساختارها و نهادهای اقتصادی با دیگر نهادها را درنظر گرفته باشد. با این حال، در دهه‌ها‌ی پس از دهه‌ی پنجاه، برنامه‌های توسعه با تجربه ناموفقی که داشتند تغییر کردند و هرچه بیشتر به الگوها و ساختارهای فرهنگی جوامع توجه نشان دادند؛ توجهی که مبتنی بر درک متفاوتی از جامعه بود.

درباره نویسنده

یوسف سرافراز

دیدگاه شما چیست