فلسفه و تاریخ علم

آیا سیب ها قبل از نیوتن هم از درخت می افتادند؟!

سیب
نوشته شده توسط عرفان کسرایی

پرسش خنده داری به نظر می رسد. اینطور نیست؟ اما جامعه شناسان علم  گاهی واقعا به همین شدت به چیزهای عجیب فکر می کنند. مثلا می پرسند که چرا جامعه علمی اروپا بین سالهای ۱۵۰۰ تا ۱۷۰۰ میلادی نسبت به درستی مکانیک نیوتنی متقاعد شد؟ آیا عوامل تاریخی؛ اجتماعی یا سیاسی در این تغییر نگرش نقش داشته است؟ یا می پرسند چرا مکانیک نیوتنی در انگلستان به سرعت ولی در فرانسه به آهستگی پذیرفته شد؟
آیا امر واقع ‌Fact مستقل از نظریه ها و جوامع وجود دارد یا به آن وابسته است؟ اجازه بدهید واضح تر بگوییم. مثلا اینکه زمین به دور خورشید می گردد یا سیب از درخت می افتد یک واقعیت است؛ صرف نظر از اینکه ما آن را با چه نظریه فیزیکی توضیح دهیم؟ آیا می پذیرید که مثلا زمین فقط از زمان کوپرنیک به بعد؛ دور محور خود چرخیده یا مثلا اکسیژن قبل از لاوازیه وجود نداشته و در آن زمان این فلوژیستون بوده که در فرایند سوختن و اشتعال نقش داشته است؟
لاتور Latour در مقاله ای در مجله فرانسوی لا رشرش La Recherche  در سال ۱۹۹۸ به کشف سال ۱۹۷۶ دانشمندان فرانسوی اشاره می کند مبنی بر اینکه یافتن جسد مومیایی فرعون مصر ؛ رامسس دوم نشان می داد که مرگ رامسس دوم در حدود ۱۲۱۳ سال قبل از میلاد در اثر بیماری سل بوده است. او می پرسد: چگونه ممکن است او بر اثر باسیلی مرده باشد که رابرت کخ در سال ۱۸۸۲ کشف کرده است؟ او ادامه می دهد اگر بگوییم رامسس دوم با رگبار مسلسل به قتل رسیده یا بر اثر فشار روانی حاصل از سقوط بازار بورس درگذشته ؛ مرتکب اشتباه تاریخی شده ایم. لاتور در ادامه می پرسد: پس چرا مرگ ناشی از سل رامسس دوم هم اشتباهی تاریخی نیست؟ او تا آنجا پیش می رود که مدعی می شود قبل از کخ؛ این باسیل وجود واقعی ندارد!
باری! جامعه شناسان علم گاه دست روی نکاتی می گذارند که گاهی با حس شهودی مان همخوانی ندارد. خیلی بدیهی به نظر می رسد که علم امروز در زمینه فیزیک؛ بیشتر و کامل تر از علم فیزیک در قرن گذشته است. اما برخی از جامعه شناسان علم مانند توماس کوهن  Thomas S. Kuhn اینطور فکر نمی کنند و می گویند علم ؛ انباشتی نیست و اینطور نیست که خشت روی خشت گذاشته شود و مدام بیشتر و تکمیل تر شود.  دیوید استو  David Stove فیلسوف علم استرالیایی در کتابش با عنوان “پوپر و پس از او” Popper and After می نویسد:

امروز بسیار بیش از پنجاه سال قبل می دانیم. پنجاه سال قبل هم بسیار بیش تر از سال ۱۵۸۰ می دانستیم. بنابراین؛ دانش در طول چهارصد سال گذشته به شدت انباشته شده یا رشد کرده است. همگان به خوبی از این واقعیت آگاهند. نویسنده ای که موضعش او را به انکار این واقعیت سوق داده؛ قطعا از دید فیلسوفانی که آثارش را خوانده اند به چیزی عقیده دارد که غیرقابل پذیرش است.

ایده اصلی توماس کوهن این است که بخش اصلی فعالیت علمی (به تعبیر توماس کوهن “علم متعارف” Normal Science ) در قالب سرمشق ها  Paradigm  رخ می دهد. یعنی این سرمشق ها یا پاردایم ها هستند که معیارها و روال تجربی آزمایش ها و به طور کلی مسایل مورد مطالعه را مشخص می کنند. با این رویکرد تاریخی توماس کوهن؛ ظهور فیزیک جدید با گالیله و نیوتن؛ به نوعی گسست از تفکر ارسطویی بود. یا در قرن بیستم باز به همین منوال نسبیت اینشتین یا مکانیک کوانتومی ؛ سرمشق یا پاردایم نیوتنی را تغییر داد. یا حتی در زیست شناسی مثلا عبور از لامارک به ژنتیک مدرن.
ظاهرا  همه چیز شبیه به این است که علم ؛ ماهیت انباشتی دارد و پذیرفتن ایده کوهن خیلی سخت است.  مطالعه تاریخ به ما نشان می دهد که علم و دانش ما نسبت یه یک  پدیده یا یک مساله ؛ با گذر زمان بیشتر و بیشتر می شود و اصطلاحا تکمیل می شود. اما کوهن معتقد بود سرمشق های علوم در زمان های مختلف قیاس ناپذیرند. طبق دیدگاه کوهن؛ نظریات جدید علمی الزاما کامل تر و بهتر از نظریات قبلی نیستند. تنها تفاوت در تغییر سرمشق هاست. مثلا ما امروز دنیا رو طوری می بینیم که مثلا یک فیزیکدان ارسطویی یونان باستان نمی دید. مثلا به این سوال فکر کنید که واقعا زمین به دور خورشید می گردد یا خورشید به دور زمین؟ اساسا چه فرقی می کند؟ چه کسی گفته که خورشید باید معیار باشد و فرض کنیم که زمین به دور آن میگردد؟ چرا نباید مثلا فرض کنیم که زمین ثابت است و این خورشید است که به دور زمین می چرخد؟ چرا ما بین هیات بطلمیوسی و نجوم کپرنیکی ؛ دومی را انتخاب می کنیم و  معتقدیم با واقعیت نزدیک تر است؟
بر اساس نظر کوهن؛ مفهوم جرم در دیدگاه نیوتن با مفهوم جرم در دیدگاه اینشتین فرق می کند و به همین جهت نمی توان دو نظریه نیوتنی و نسبیت را با یکدیگر مقایسه کرد و یکی از این دو را برگزید. گزاره زیر را در نظر بگیرید:
جرم شیء به سرعت آن بستگی دارد.
این گزاره بر اساس نظریه اینشتین درست و از دیدگاه نظریه نیوتن نادرست است.
اما اگر نظریه قیاس ناپذیری کوهن صحیح باشد در حقیقت اختلافی واقعی میان نیوتن و اینشتین وجود ندارد، چرا که این گزاره برای هر یک از آنها در معنایی متفاوت به کار رفته است. موضوع پیچیده ای است. آیا علم واقعا یک پدیده اجتماعی است یا همه نظریه ها به نوعی درست هستند؟ آیا نظریه های جدید علمی از نظریه های قبلی کامل تر و بهتر و به واقعیت نزدیک تر هستند یا اینکه صحبت تنها بر سر سرمشق های متفاوت است؟ هنوز بر سر این پرسش ها در بین فیلسوفان علم اختلاف نظر وجود دارد!

درباره نویسنده

عرفان کسرایی

کسرایی، عضو انجمن فلسفه علم آلمان و پژوهشگر مطالعات علم و فناوری در دانشگاه کاسل است
زمینه های پژوهشی او عبارتند از:
-فلسفه فیزیک؛ منطق مدلسازی در ریاضیات مهندسی
-ارتباطات علم و جامعه شناسی شبه علم در ایران
-تاریخ فیزیک مدرن در قرن بیستم

دیدگاه شما چیست