فلسفه و تاریخ علم

آیا ابطال پذیری تنها معیار تمایز علم از غیرعلم است؟

نوشته شده توسط عرفان کسرایی

علم مدرن به خصوص پس از قرون ۱۸ و ۱۹ به واسطه نقشی که در بهبود زندگی انسان ایفا کرد بی نهایت خوشنام و معتبر شد. علم در این دوران توانست خودرو بسازد و واکسن هایی تولید کند که از مرگ و میر و تلفات بیماری ها جلوگیری می کرد. نام علم معادل ساخت یخچال، تلفن و تلویزیون و به کار گیری انرژی الکتریکی و برق و روشنایی و خیلی چیزهای دیگر شد و از همین رو اعتماد عمومی را جلب کرد. در چنین شرایطی علمی بودن نماد اعتبار شد و حکومت ها برای توسعه نظامی خود دست به دامان دانش و دانشمندان شدند. علم در چنین شرایطی می توانست بودجه های تحقیقاتی را به خود جلب کند و از این  منظر مایه رشک همگان بود. به همین سبب فعالان هر پیشه و هر صنعت و هر حرفه ای می خواستند  کار خود را علمی جلوه بدهند. اینجا بود که شبه علم پا به میدان گذاشت. شبه علم ، مجموعه باورهایی بود که از نظر ظاهری بسیار شبیه به علم بود اما از نظر محتوای تجربی یا استدلالی چیزی در چنته نداشت. تفکیک علم ازغیرعلم چندان ساده نیست. گاهی اوقات شباهت عجیبی بین ادعاهای شبه علمی و علم وجود دارد که حتی ممکن است  خبره ترین دانشمندان را نیز به اشتباه بیندازد.

یکی از مهمترین معیارهای تفکیک علم از شبه علم ، معیاری است که کارل پوپر فیلسوف علم معرفی کرد. بر اساس این معیار ، تنها گزاره هایی علمی هستند که بتوانند درستی یا نادرستی خود را به  محک تجربه بگذارند. از این منظر گزاره هایی که همیشه درست از  آب در می آیند علمی نیستند. مثلا اگر من بگویم : “بیماری سرطان حتما علتی دارد” ، چنین ادعای درست است اما علمی نیست. چون هیچ محتوای معرفتی ندارد و همیشه درست از آب در می آید. اما ابطال پذیری پوپر لااقل از نظر تاریخی تنها معیار و محک تفکیک علم از غیر علم  نیست. کافیست به یاد بیاوریم که با نظریه گرانش نیوتن، مسیر گردش سیارات به دور خورشید را پیش بینی کرد. اما تنها استثناء در این بین، اورانوس بود. مدار خلاف قاعدهء اورانوس، به نوعی با نظریه نیوتن همخوانی نداشت و می شد آن را ابطال نظریه نیوتن دانست. در سال ۱۸۴۶ دو دانشمند به نامهای آدامز از انگلستان و لووریه از فرانسه حدس زدند این ناهماهنگی به دلیل وجود یک سیارهء دیگر است. به نظر آنها سیاره ای بود که نیروی گرانشی بر اورانوس وارد می کرد . محاسبات این دو  دانشمند جرم و محل این سیاره را نیز مشخص کرد و طی مدت کوتاهی پس از آن سیاره نپتون کشف شد. محل نپتون نیز تقریباً مطابق با پیش بینی آدامز و لووریه بود. این مثال از نظر تاریخی یکی از نقطه ضعف های معیار ابطال پذیری پوپر محسوب می شود  چرا که آدامز و لووریه به جای اینکه نتیجه بگیرند نظریه نیوتن نادرست است یا باید آن را با نظریه دیگری جایگزین کرد، تلاش کردند با فرض وجود یک سیاره جدید، رصدهایی را که ناقض نظریه نیوتن بود توجیه کنند.

اما از سوی دیگر کم نیستند دانشمندانی که آراء پوپر در رشد علمی و تفکر آنها نقش داشته است. هرمان باندی Herman Bondi ریاضیدان و اخترشناس انگلیسی برنده جایزه نوبل می گوید: “در علم چیزی مهم تر از روش وجود ندارد و در حوزهء روش نیز چیزی بیش از آنچه پوپر مطرح ساخته” . شاید بهترین مثال جان اکلز برنده جایزه فیزیولوژی در سال ۱۹۶۳ باشد که توضیحات دقیق تاثیر آراء پوپر بر روش علمی پژوهشی وی در نسخه فارسی کتاب اسطورهء چارچوب ترجمه دکتر علی پایا به تفصیل آمده است. اکلز می گوید “حیات علمی من تا اندازه زیادی مدیون گفت و گو با پوپر در خصوص نحوهء پیشبرد تحقیقات است… من کوشیده ام در صورتبندی و در نحوهء تحقیق در حوزه مسائل بنیادین نوروفیزیولوژی از پوپر تبعیت کنم.”

ابطال پذیری به معنی باطل بودن نیست. در واقع دانشمند برای ابطال نظریه ای که سالها برای آن زحمت کشیده تلاش نمی کند.  پروفسرو اکلز یکی از دانشمندانی بود که پژوهش خود را با الگوی ابطال پذیری پیش برد. اکلز زمانی که در یکی از دانشگاههای کشور زلاندنو تدریس می کرد با پوپر آشنا شد. او از این فرضیه دفاع می کرد که سلولهای عصبی، اطلاعات خود را به وسیله علائم الکتریکی منتقل می سازند. در برابر این فرضیه، یک فرضیه رقیب هم وجود داشت که انتقال اطلاعات را در نتیجه عملکرد علائم شیمیایی به شمار می آورد. با آنکه نتایج پژوهشهای اکلز عمدتاً فرضیه رقیب را تایید می کرد، او همچنان در تلاش بود تا فرضیه مورد نظر خود را اثبات کند.  با این حال موفقیت های تجربی فرضیه رقیب ، نظریه انتقال علائم الکتریکی را تا حد زیادی تضعیف کرده بود. پوپر در گفتگویی که با اکلز داشت به او یادآور شد که دفاع او از یک نظریه ی نادرست، از این منظر که نشان  داده “حقیقت در جای دیگری نهفته است”، نوعی پیروزی برای معرفت علمی به شمار می آید و بنابراین تلاش بیهوده ای نبوده است. به این ترتیب اکلز با تشویق پوپر مجدداً به تحقیق در خصوص نحوه ی انتقال علائم میان سلولهای عصبی مغز بازگشت و موفق به کشف این نکته شد که سیناپس های مغز (محل اتصال سلولهای مغز) می توانند هم به عنوان محرک و هم به  عنوان بازدارنده عمل کنند و بدون این عمل بازدارندگی، مغز می تواند در معرض شمار زیادی علائم متناقض قرار گیرد و کار آن مختل شود. همین اکتشاف جایزهء نوبل فیزیولوژی سال ۱۹۶۳ را برا اکلز به ارمغان آورد. ابطال پذیری شاید تنها راه تفکیک علم از غیرعلم نباشد اما معیار معتبری است که خود نیز قابل نقد است. این درست همان چیزی است که پوپر در پی آن بود. یعنی بیان اندیشه هایی که بتوانند نقد شوند و با اندیشه های بهتر و کارآمدتر جایگزین شوند.

 

درباره نویسنده

عرفان کسرایی

کسرایی، عضو انجمن فلسفه علم آلمان و پژوهشگر مطالعات علم و فناوری در دانشگاه کاسل است
زمینه های پژوهشی او عبارتند از:
-فلسفه فیزیک ، منطق ریاضی و مدلسازی در ریاضیات مهندسی
-ارتباطات علم و جامعه شناسی شبه علم در ایران
-تاریخ علم (تاریخ فیزیک مدرن در قرن بیستم)

دیدگاه شما چیست