فلسفه و تاریخ علم

آیا علم ، همیشه محصول تفکر دقیق و منظم است؟

نوشته شده توسط عرفان کسرایی

وقتی صحبت از نظریه های علمی می کنیم معمولا تصویر دانشمندانی با روپوش سفید در آزمایشگاه ها یا پشت میز کار یا پای تخته به ذهن می آید که با تفکر و استدلال دقیق و بررسی داده های خام به نتایج دقیق علمی می رسند. اما در تاریخ علم، مثالهای فراوانی را می توان یافت که  یک نظریه یا ایدهء برجسته ، نه در مقاله های آکادمیک یا پای میز مطالعه و آزمایشگاه بلکه در جریان یک خواب، یک اشتباه یا فراموشکاری سهوی مطرح شده اند.
کشف اشعه ایکس در شب ۸ نوامبر ۱۸۹۵ توسط ویلهلم کنراد رونتگن Wilhelm Conrad Roentgen یک از این مثال های تاریخی است.  رونتگن به صورت کاملا اتفاقی دریافت که وقتی مواد فلورسنت در جوار یک لوله‌ پرتوی کاتد‌ی CRT قرار می‌گیرند، نور ضعیفی از خود ساطع می‌کنند. کشفی که در سال ۱۹۰۱ برای اون جایزه نوبل را به ارمغان آورد. البته معنی “کشف اتفاقی” ممکن است کمی ما را دچار سوء برداشت کند. در واقع کشف اتفاقی چندان هم اتفاقی نیست. ذهن رونتگن به قدر کافی آماده دریافت نشانه های جدید و رویداد” کشف” بود. او سالها روی پرتوهای کاتدی و آزمایش های مرتبط با آنها کار کرده بود.
مثال دیگر الکساندر فلمینگ Alexander Fleming کاشف پنی سیلین است. او در سال ۱۹۲۸ به صورت کاملا اتفاقی دریافت که یکی از ظروف حاوی کشت باکتری استافیلوکوک Staphylococcus در برابر هوا قرار گرفته و قسمت‌هایی از آن با کپک پوشیده شده است. فلمینگ به صورت زیرکانه ای متوجه شد باکتری ها درست در جاهایی که کپک نفوذ کرده از بین رفته‌اند و در نتیجه این کشف به ظاهر اتفاقی موفق به دریافت جایزه نوبل پزشکی سال ۱۹۴۵ شد. کشفی که جان میلیون ها بیمار را نجات داد و دنیای پزشکی را متحول کرد. اتفاقی بودن کشف فلیمینگ هم از آن واژه هایی است که باید روی به کارگیری آن وسواس به خرج داد. او یک پژوهشگر قابل و خبره بود و حتی سالها پیش از کشف پنی سیلین توانسته بود آنزیم لیزوزیم Lysozym را کشف کند. بنابراین تصور اینکه کشف پنی سیلین توسط  فلیمینگ یک رویداد تصادفی بوده و هر کسی دیگر اگر جای فلیمینگ بود به همین نتیجه می رسید تصوری باطل است. ایده ها و نظریه ها و اکتشافات ،همای سعادتی هستند که تنها بر شانهء اذهان آماده و خلاق می نشینند.

photo_2017-02-19_01-15-22

الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین

از دید فیلسوفان پوزیتیویستی  ، کشف ،  فرایندی است شخصی و روان شناختی و تابع قواعد و قوانین دقیقی نیست. مثال تاریخی آنها نیز ککوله Friedrich August Kekulé شیمیدان آلمانی است که در سال ۱۸۶۵ ساختار شش ضلعی مولکول بنزن را پیشنهاد کرد. بر اساس روایت های تاریخی ، گویا ککوله ماری را در خواب دیده بود که دم خود را به دهان گرفته و همین تصویر باعث شد که فرضیه ساختار شش ضلعی بنزن به ذهنش خطور کند. این مثال نشان می دهد که گاهی حتی از دورترین روش ها و به غیرمحتمل ترین راه ها می توان به فرضیات علمی رسید. این دقیقا همان چیزی است  که پوزیتیویست ها می گویند. از دید آنها مهم نیست که یک فرضیه در ابتدا از چه طریقی حاصل می شود بلکه مهم این است که پس از بیان فرضیه چطور می توان آن را به محک آزمون زد. این جنبه از علم است که آن را به یک فعالیت عقلانی می کند. این مهم نیست که ککوله از چه طریقی فرضیه ساختار مولکول بنزن را پیشنهاد داده است. مهم این است که او چگونه می تواند فرضیه اش را توجیه کند.
مثال های تاریخی در کشف های تصادفی  یا کشف هایی بر مبنای روش های غیر معمول کم نیستند. اما نباید فراموش کرد که هیچ کشفی به معنی مصطلح و متداول آن “اتفاقی” نیست و ذهنی که آماده کشف و نظریه پردازی نباشد از رخدادهای تصادفی هیچ برداشت خاصی نخواهد کرد. نباید از یاد برد که هر ایده و نظریه ای تنها برای اذهان آماده، الهام بخش است.

درباره نویسنده

عرفان کسرایی

کسرایی، عضو انجمن فلسفه علم آلمان و پژوهشگر مطالعات علم و فناوری در دانشگاه کاسل است
زمینه های پژوهشی او عبارتند از:
-فلسفه فیزیک ، منطق ریاضی و مدلسازی در ریاضیات مهندسی
-ارتباطات علم و جامعه شناسی شبه علم در ایران
-تاریخ علم (تاریخ فیزیک مدرن در قرن بیستم)

۱ دیدگاه

دیدگاه شما چیست